<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>::::میرزای ایرانی::::میرزای ایرانی::::</title>
<link>http://mirzayirani.blogfa.com/</link>
<description>سرای آزادی من درون آزاد من است!!!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 07 Nov 2009 16:47:01 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>اشک</title>
<link>http://mirzayirani.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>بغض گلویم را گرفته دوست دارم بدون دغدغه پول درس بخوانم و فعالیت دانشجویی اما مجبورم هم کار کنم هم درس بخوانم و هم فعالیت دانشجویی .دوران سختی است بغض گلویم را شدید می فشارد همه فکر می کنند من فردی پولدار هستم. درحالی که اینجور نیست .الان در دفتر حوزه ریاست دانشگاه دارم این پست را می نویسم .باز بغض گلویم را گرفته....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 16:47:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirzayirani&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>mirzayirani</dc:creator>
<guid>http://mirzayirani.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی با طعم خرمالو</title>
<link>http://mirzayirani.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;نمی دانم تا بحال امتحان کرده اید که مزه ای متفاوت از مزه گس خرمالو را ترجمه کنید یا نه اما من بعد از سالها خرمالو خوردن به این کشف رسیدم که اگر مغز وسط خرمالو را با ظرافت خاصی بخورید از مزه آن لذت خواهید برد و به جد یکی از طرفداران پروپاقرص خرمالو خواهید شد. زندگی هم به نظر من مثل خرمالوست باید بلد باشی که مغز شیرین آن را بچشی شاید کمی بلند و پستی های زندگی کامت را گس کند اما یقین شیرنی مغز زندگی بر مزه گس آن غالب است.روزها وشبهای تهرانم را در دانشگاه علم و صنعت درمجمع علم صنعت بسر می کنم دلباخته معرفت بچه های مجمع حزب الله هستم از فرشید ایلاتی که پای مرا به مجمع باز کرد تا علی ابراهیمی ، مجتبی شهراب ، محمدنظمی ، هادی منعم ، احمد بذرافشان حسابی مرا شرمنده مهمان نوازی خود کردند. اما یکی چیزی رو نمی تونم فراموش کنم و اون هم ۵ شهید گمنام دانشگاه علم و صنعت هست که خیلی شهدای عجیبی هستند ومن ماندم در دانشگاه و مجمع را مدیون آنها می دانم. چه شبهایی را تنهایی در سکوت محض مجمع به صبج نرسوندم و چه سحرهای ماه رمضان را در تنهایی با خدای خودم حال نکردم.همیشه دنبال این تنهایی ها بودم اما حالا که بدستش آوردم دارم به غفلت ردشان می کنم. کم کم هم دارم زندگی و حال وهوای یک ژورنالیست را با حضورم در روزنامه ایران پیدا می کنم با آنکه چند سالی از فضای روزنامه نگاری بودم. عاشق درگیری و دعوا با سردبیرم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;...................................پـــــــــــــــــــــــــــی نـــــــــــــــوشـــــــــــــــــــــــــت...........................&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;* تهران.ایستگاه متروی میرداماد. پیرزنی سالخورده با دستانی لرزان در حال فروختن فیلم دی وی دی هست کنجکاو می شوم نزدیک می شوم و به او می گویم : مادر فیلم جدید و باحال چی داری؟ رو به من کرد و گفت : مادرجون چه مدلی می خواهی ؟ نیمه ؟ یا تمام ؟ خانوادگی یا تنهایی؟ مغزم هنگ می کنه پیرزنی که فکر می کنم ۷۰ سال سن دارد فیلم س.ک.س می فروشد البته چیزی که الان تو تهران شایع شده و شما با ۱۰۰۰ تومان می توانی یک فیلم که اگر آن را بخواهی در آمریکا و اروپا تهیه کنی باید۷۰ دلار بپردازی بخرید.و اینگونه استعمار فرهنگی و بنده فرهنگ لختی و س.ک.س می شوی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;*تهران. پارک وی. ساعت ۲ نصفه شب. گاهی با دوستم شب های جمعه که وقتی می خواهم به سمت امام زاده صالح یا دربند برویم او را می بینیم . زنی با آرایش زننده که کنار جاده می ایستد و ده ها ماشین مدل بالا کنارش رد می شوند و به او قیمت می دهند یکی از شب ها به دوستم گفتم که دوست دارم ببینم امشب با کدام ماشین می رود و بعد آن ماشین را دنبال کنیم. احمدکه از خدا خواسته . بعد از ۱ ساعت انتظار سوار یک بنز کروکی سرباز می شود آرام بدون آنکه متوجه شود دنبالش می روم اول تجریش را چندبار بالا پایین رفت رفتارشان عجیب بود زن در سرعت ماشین چند بار می خواست در را باز کند خود را پایین بیاندازد کمی مشکوک شدیم به دوستم گفتم از کنارشان رد شود که ببینم چه می گویند؟ نزدیک شدیم، زن با ناسزهای رکیک از مرد می خواست که نگه دارد تا او پیاده شود. زن به او گفت مگه می خواهد پول سیب زمینی بدهد که اینقدر ارزون می گوید و بعد گفت تو گفتی ۱۰۰.۰۰۰ تومان و بعد هم دوباره ناسزای رکیک. دوباره عقب افتادیم در یک لحظه که عقب بودم کثیف ترین صحنه زندگی ام را دیدم زن درحالی که در را باز کرده بود مرد با لگت او را ماشین به بیرون پرت کرد. زن شانس آورد که سرعت ماشین کم بود بنز به سرعت رفت اما زن بیهوش در حالی که از سرش خون می آمد بروی جاده افتاده بود. قبل از اینکه ما پیاده شویم چند ماشین ایستاند یکی هم او را سوار کرد تا به بیمارستان برساند. این هم شبی تلخ از زندگی یک روسپی &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 17:29:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirzayirani&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>mirzayirani</dc:creator>
<guid>http://mirzayirani.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این روزها...</title>
<link>http://mirzayirani.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این روزها در حال گذشتن است اما برای من کمی وشاید هم خیلی متفاوت تر از گذشته من الان دقیقا ۶ ماهه دارم زندگی مستقل از خانواده رو تجربه می کنم. خودم وخدای خودم.تنهایی آدم رو عوض می کنه مثلا من قبلا از تنهایی خوابیدن می ترسیدم اما الان با این حس که خدا کنارم هست و صدای دلنشین قرآن شبهای خودم رو به صبح می رسونم. عجیبه آدم وقتی صبح یا ظهر در تنهایی می خوابه نمی ترسه اما همین که شب می شود هزار فکر جوار و واجور سراغ آدم میاد که نکه الان اون عمو لولوی قصه ها بیاد من رو بخوره! خیلی دلم برای مامان تنگ شده اما مجبورم برای خودسازی و خودشناسی از خونه دور باشم. این روزها قدر داشتن پدر ومادر رو بیشتر از قبل می دونم. فضای تهران یجوریه! اهواز که بودم پیش خودم می گفتم خدا واسه چی ما رو از تهران و اون همه امکانات دور کرد و به اهواز آورد اما حالا می فهمم که معنی این جمله چیه ؟ که می گه : آهن وقتی فولاد آبدیده می شود که در بالاترین نقطه دمایی گرما داده بشود و من فکر می کنم الان و در این سن وبعد از تجربیات گوناگون در اهواز وسختی های متحمل شده ام بتوانم در تهران زندگی موفق تری داشته باشم با آنکه تهران شهر زندگی نیست اما برای من که دیوانه کار و جنب و جوش هستم بهترین جاست. این روزها کمی فکر سکس هم هستم البته راه مشروع اما نه فکر می کنم همانگونه که من از همسر آینده ام انتظار دارم که او قبل از ازدواج اش هیچ گونه سکسی نداشته باشد من هم باید این توازن را رعایت کنم شاید خودخواهی باشد اما خوب تاحالا خودم را حفظ کرده ام از این به بعد هم تا زمان ازدواج خودم را نگاه می دارم البته با یاری خدا. قصد دارم از این به بعد در این وبلاگم که مخاطبش خدا و خودم می باشیم بیشتر با خدا صحبت کنم وای کاش می شد خدا برایم کامنت می گذاشت. خدایا نمی تونم ادعا کنم که خیلی دوست دارم اما می تونم بگم دمت گرم خیلی داری بهم حال می دی... ای ول خدا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 28 Aug 2009 23:05:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirzayirani&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>mirzayirani</dc:creator>
<guid>http://mirzayirani.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تهران بزرگترین سالن مد دنیا</title>
<link>http://mirzayirani.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;صبح زوده از خوابگاه می زنم بیرون اولین صحنه ای که به چشمم می خوره : یه دختره که تا خر خره آرایش کرده! آخه خدا جون این کی از خواب بلند شده و وقت کرده اینجوری در حد بندسلیگا آرایش بکنه! بعد می روم سمت مترو. خدای من اینجا هم!!! یکی ،دوتا نه ۵۰ تا دختر با چهرهای آرایش کرده از هر نوع که بخواهی هست... برنزه، سفید ، سیاه ، سبزه ، وای ماهم به گناه افتادیم . تا شب در تهران می شود انواع اقسام دختر با تیپ ها و آرایش های مختلف ببینی... البته هرچی که به بالا تهران میری چهرها و آرایش ها س ک س ی تر میشه و کلا جووون کش میشه!! خدایا این بود انقلاب اسلامی! ما که اسلام ندیدیم.. بعضی قیافه ها رو که می بینی ترس برمی داره آدم رو! مثلا یکی رو دیدم که رژ لب مشکی زده بود انگار خود دختر شیطان بود!!! تهران بیشتر بجای آنکه یک شهر باشد یک سالن بزرگ مد است که در آن هرنوع مدی بخواهی موجود است علی الخصوص مدهای من در آوردی تهرونی...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 12 Jul 2009 02:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirzayirani&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>mirzayirani</dc:creator>
<guid>http://mirzayirani.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شروع بعد فیلتر</title>
<link>http://mirzayirani.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام. نمی تونم این وبلاگ رو رها کنم درسته که فیلتر شده اما این سه سال این وبلاگ شاهد خیلی از غم ها وشادی های من بوده!!! چه پیام های خصوصی که برای من تداعی کننده لحظه های سوزان نبوده و چه دوستانی من در این وبلاگ نویسی پیدا نکردم امید وارم یک روز این وبلاگ رفع فیلتر بشه اما من تا اون زمان دوباره خواهم نوشت البته یک وبلاگ دیگر به نام وکیل ایرانی درست کردم که یکم از این وبلاگم جدی تره سعی می کنم اونجا کمتر س..ک..س...ی صحبت کنم واینجا رو بزارم برای حرف های لخت وعریانم.هنوز نمی دونم چرا من رو فیلتر کردن!!!خیلی دلتنگم باید بدم یکم دلم رو گشاد کنن کاش اون مطلبی رو که در رابطه با ناصر زده بودم پاک نمی کردم و الان می رفتم می خوندمش... من دوباره برگشتم قربان شما میرزای ایرانی وبلاگ نویس....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 12 Jul 2009 02:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirzayirani&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>mirzayirani</dc:creator>
<guid>http://mirzayirani.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفری که از یادم رفت </title>
<link>http://mirzayirani.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;درست همین چند ماه پیش بود که بصورت اتفاقی تلفنم زنگ خورد ویه آقایی پشت خط گفت : آقا شما دوست داری بری مکه؟ گفتم : کور از خدا چی می خواد؟ دوتا چشم بینا از زمان اون تلفن تا زمان سوار شدنم به هواپیما و پرواز بسوی جده جیزی خاطرم نیست به جز گریه های مادرم که بعد از خدا هرچه دارم از اوست در ذهن ندارم .چرا مادرم چون به یقین می دانم دعاهای او این مکه غیر منتظره را در دامان من نهاد وزمانی که می خواستم از سالن به سمت باند بروم از من دوتقاضا کرد اول ودوم که به دلایلی از گفتن اولی اش معذورم اما دومی را می گویم اما برای دوتایش قسمم داد که اگر این دو برایت آنجا اتفاق نیافتاد هرگز شیرم را حلال ات نمی کنم! برای دومی مشکلی نداشتم اما برای اولی گفتم مادر محال است من؟ امکان ندارد من کی باشم که بخوام این رو انجام بدهم با این همه گناه! دومی رفتنم به غارحرا بود این رو هم ساده گرفتم اما بعد که توی عمل افتادم فهیدم مادری که تا بحال خود به اینجا نیامده از من چه خواسته؟ درد و زجری که و عدم داشتن توانایی کافی مرا از رفتن به غار بازداشته بود از آخرین فرصتی که پیدا کردم با یه عده از بچه ها شب ساعت ۲ زدیم به کوه چون مادرم مرا قسم داده بود باید می رفتم بارها بریدم اما رفتم وقتی رسیدم آن بالا و مناجات امیرالمومنین را خواندم در قلبم پی بردم مادر از من چه خواست بود. اولی را نمی گویم اما وقتی بهش فکر می کنم قبلم آتش می گیردو بندم داغ می شود مادر ای کاش هرگز از من نخواسته بودی که به دنبالش بروم.رفتم وداغی ماند بردلم وقتی یاد لحظه ای می افتام که بعد از انجام اعمال در هتل فهمیدم تمام اعمالم باطل شده و دوباره پای پیاده ازهتل تا مسجد الحرام رفتم بغض گلویم را میگره پایم زخم شده بود اما هیچ حسی جز تصور سابقه ام وناشکری هایم در ذهنم نمی آمد و دائم بازبان بی زبانی انابه می کردم ولحظه ای که برای بار دوم خودم را در برابر مسجد الحرام یافتم یادم رفت که صبح خدا را بخاطر داشتن چنین پدر ومادری که مرا رشد دادند تا به اینجا یعنی روبروی خانه خدا برسم شاکر باشم . یادم می آید چند بار قبل از اینکه به خانه خدا مشرف شوم در همان ماه خواب می دیدم که روبروری کعبه دست به قنوت سه بار می گویم &quot;الهم عجل لولیک فرج&quot; فلسفه سه بار گفتنم  را تازمانی که روحانی کاروان به ما نگفته بود که هرکس که برای اولین بارچشمش به خانه خدا بیافتد سه آرزویش برآورده می شود نمی دانستم اما آنروز وقتی دست به قنوت بردم و بی اختیار سه بار آروزوی تعجیل کردم را از خاطر نمی برم عاشقانه پرده کعبه را می بوسیدم احساس می کردم در حال بوسیدن لبان خدای مجسم خودم هستم.عشقم این بود که بعد از طواف اول مثل مولایم حسین احرامم را باز کنم سینه ام را به سنگ زیر درب کعبه بچسبانم و بگویم &quot;الهی مسکینک بفنائک، الهی سائلک بفنائک، الهی عبیدک بفنائک&quot; و حال می نگرم جز عکس هایی از آن سفر هیچ برایم نمانده والبته آن داغ  وباز من در منجلاب گناه و شهوت غرق شده ام خدایا کمک کن&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 15 Apr 2009 21:38:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirzayirani&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>mirzayirani</dc:creator>
<guid>http://mirzayirani.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چرا؟</title>
<link>http://mirzayirani.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;بارها از خودم پرسیده ام چرا؟ مثلا چرا یک زن برای در آوردن خرجش خود فروشی میکند؟ چرا وقتی از جلوی ایستگاه متروی میرداماد رد می شوی زنانی را می بینی به هر زوری شده می خواهد به تو جوراب ویا چیزدیگری بفروشند!زنان سن بالایی که الان وقت استراحت در منزل آنهاست وباید چرخ خانواده را بچرخانند؟ چرا کسی که در دانشگاه امام صادق درس خوانده و یا در بسیج دانشجویی یکی از دانشگاه های تهران بوده این حق را دارد برای دانشجویی در دانشگاه هرمزگان در آینده به عنوان یک مدیر تصمیم بگیرد؟چرا آن دانشجوی هرمزگانی نمی تواند استعداد خودش را بروز دهد؟ چرا همه زیر چرخ تبعیض باید له شوند؟ چرا تحقیر شدن توسط شخصیت های به ظاهر مسلمان؟ چرا سواستفاده از نام دین ؟ چرا پدرسوخته بازی وهزار کثافت کاری دیگر در لوای دین؟ چرا اینجا؟ چرا آنجا نه؟ چرا تو تحقیر می شوی ؟ چرا له می شوی ؟چرا شخصیتت زیر سوال می رود ؟ چرا هرکسی به تو انتقاد می کند؟ چرا نتوانسته ای خود را تثبیت کنی ؟ آه امشب دلم گرفته با این همه چرا ؟.... وبازهم چرا چراچرا آدم باید صبر داشته باشد و ناراحت نشود باید فراموش کند حتی له شدن زیر دست پای آدم های ناچیز به قول فرشید این نیز هم بگذرد&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 15 Apr 2009 21:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirzayirani&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>mirzayirani</dc:creator>
<guid>http://mirzayirani.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ریاست جمهوری و رابطه آن باخر راندن !!!</title>
<link>http://mirzayirani.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;نمی دونم ازکی دغدغه این رو پیدا کردم که یه روزی باید رییس جمهور شوم ولی فکر میکنم برمی گردد به زمانی در دهاتمان یه دانش آموز کوشا در امر انشاء نویسی بودم(کشک می گرفتم انشاء می نوشتم) همون زمان بود که وقتی معلم ده موضوع تکراری &quot;در آینده می خواهید چیکاره شوید؟&quot; را می داد بیدرنگ به این فکر می افتادم که باید رئیس جمهور شوم آخر در خودم این استعداد را کشف کرده بودم . کدخدا بارها گفته بود که تو خر خوب می رونی و راحت می تونی تصدیق &quot;خر رونی&quot; بگیری جون شما مزاح نمی کنم آخر شنیده ام در شهر یکی از شرایط ریاست جمهوری داشتن تصدیق رانندگی است می گویید نه به این لینک توجه کنید :محسن رضایی: &lt;A href=&quot;http://tabnak.ir/pages/?cid=41946&quot; target=_blank&gt;ریاست جمهوری و رانندگی در ایران&lt;/A&gt; البته شرایط دیگری دارد که من استاد حاذقی در این موارد هستم : تعمیر کار مجرب ماشین ها فرسوده، جاده صاف کن و یا به عبارتی مهندش جاده سازی، در این موضوع که خر خیلی بهتر از ماشین است شکی نیست چون تلفات جاده ای ندارد و براحتی هرجا بخواهید می توانید بر سر او بزنید و متوقفش نمایید البته اگر خربازی اش گل نکند اما ماشین از خرمن هم خر تر است و یقین شما را هلاک خواهد کرد فکر می کنم با خر بشود ارابه توسعه کشور را راحتر کشید خر است نمی فهمد هرچه بارش کنید بیشتر کیفور می شود خر که کارت سوخت نمی خواهد البته در دهات ما طبق آخرین تصمیم گیری ها علوفه این بی زبان ها را هم سهمیه بندی کرده اند کارت هوشمند علوفه هم دست مافیای علوفه ( آقازاده های کدخدا) افتاده و ملت رو آس و پاس کرده اند... در بخش تعمیر کاربودن نیز بنده سالهای سال دستی در تعمیر دیفرانسیل تراکتور ددی مراد(باباجون مراد) داشته ام البته هروقت خرم مریض شده یجورایی خودم درمان اش کرده ام در تکنیک بعدی هم که جاده صاف کنی و راهسازی باشد این حقیر سالهای سال به همراه خر عالی در شغل شریف مال رو سازی (جاده های سازگاربا جغرفیا روستایی) دستی داشته ابم او می دوید و خاک لگد می کرد خسته می شد من لگد می کردم و کلا هردو خاک و گاها گل لگد می کردیم خیلی به خودم اعتماد دارم که بتونم در ائتلاف روستاهای اولیا و سفلا رای قابل توجه را کسب کنم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Apr 2009 16:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirzayirani&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>mirzayirani</dc:creator>
<guid>http://mirzayirani.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلام سال 88</title>
<link>http://mirzayirani.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;شاید این سلام خیلی دیر بود مثلا به فاصله ۱۳ روز و در روز خود سیزده بدر خوب شاید خوش یمنی سلام این روز به اصطلاح نحس را متبرک بکنه البته ما که نفهمدیم قسم حضرت عباس این ملت رو قبول بکنیم یا دم خروس رو. اگه ملت متشرع هستند وگاهی عشقشون میکشه به قرآن سری می زنند صاحب همه روزها خداست و کلا نحسی میانه ای با مالکیت رحمانی و رحیمی خدای مهربان ندارد . ای بابا حالا که خودمان امسال ۱۳ به در نرفته ایم ودر خانه ایم می خواهیم آن را زیر سوال ببریم! مثل بازی ایران و عربستان که تا دقیقه ۲۰ که ایران گل زده بود علی دایی &quot;مربی سوگلی&quot; وباحالی بود اما وقتی که ایران باخت شد &quot;علی دایی گاگول&quot; وهزارتا از این حرف های دیگر!!! خوب این هم خاصیت احساس زدگی ملت ماست که با توجه به احساس ها نظرمی دهند ویا تصمیم می گیرند.بعد از ظهر همه ۵شنبه ها برایم پرازنشاط بودند که چرا که در بعد از ظهر ۵ شنبه بدنیا آمدم اما عجیب این ۵شنبه برایم دلگیر است می دانم چرا؟ چون محمد برادرم در کنار ما نبود و کلا تمام عصرهای این نوروز غمگین و سنگین بودند.. تلفن ها ، آدم ها، آنهایی که فکر می کردی آمده اند برای عمری اما نه تو جایی در دفتر اهداف و آرزوهای آنها نداری... شاید  تابلوی میوه ویا تابلوی مادر و یا تابلوی سفال گلی و گل رز و یا پشت تابلوی مادر و نگاه کردن به آنها در این عصر غم انگیز تو را تسکین دهد همین و بس... غم.غم.غم و خدا &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 02 Apr 2009 14:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirzayirani&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>mirzayirani</dc:creator>
<guid>http://mirzayirani.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خداحافظ سال 87 </title>
<link>http://mirzayirani.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام به همه دوستان و همرهان خوبی که طی این یکسال از خزئبلات این حقیر کمال استفاده را بردند!!! البته کما بیش ار حضور پر رنگ چند نفر که حسابی زحمتشان دادم در این مدت باید نهایت تشکر را داشته باشم : خر مش ممدلی ، گاو مش حسن ، کدخدا و کلیه خانواده محترمشون منجمله آقازاده های دست پاکشون که توی این ۱سال از هیچ تلاشی در جهت دستبرد به &quot;بیت الدهات&quot; دریغ نکرده اند ، اصغر بیچاره ، ممد آواره و کلیه اوباش ده پایین و بالا... این سال برای من ره آوردهای زیادی داشت که مهمترین اون ها سفر پربارم به مکه بود که بعد از این سفر باب آشنایی ام با &lt;A href=&quot;http://www.edalatkhahi.ir/&quot; target=_blank&gt;جنبش عدالتخواه دانشجویی&lt;/A&gt; بود که دوستان زیادی در سرتاسر ایران پیدا کردم البته اینقدر حضورم در روزهای اول نشست ۱۵ جنبش پررنگ بود که بعد از تجمع در مقابل میراث فرهنگی دوستان محترم (آ. اصفهان) تهمت &quot;بردار گمنام بودن&quot; را به اینجانب وارد ساختند!!! که انشاالله در دادگاهی صالح به این اتهام رسیدگی خواهد شد(قیامت)  از دوستان خیلی خوبی که همیشه خلااشان را در زندگی ام احساس می کردم که در این سال با آنها آشنا شدم علی آقای کمیلی(&lt;A href=&quot;http://armankhahi.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;آرمانخواهی&lt;/A&gt;) بود که همین چند روز دیگر رسما قاطی مرغ های ننه قمر خواهد شد... برادر گرامش هم حاج حسین کمیلی هم نیز همچنین از فرشید ایلاتی نگویم که یک گل گلاب به تمام معنا است .همیشه فکر می کردم محمدصالح مفتاح(&lt;A href=&quot;http://droit-public.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;حکومت ومعنویت&lt;/A&gt;) آدمی خشک وجدی است اما فکر میکنم در آینده روزهای خوبی را با این دوست جنبشی داشته باشم در کل جنبش عدالتخواه که یکی از برکات سفر مکه ام بود ره آورد های زیادی را برایم داشت که روز به روز به آنها اضاف می شود... آشنایی بافعالین سیاسی اجتماعی اهواز از جمله اجوبه فرهنگی مجتبی نامخواه در اهواز به گونه مسیرفکری ام را تغیر داد که خدا حفظش کند. البته در طول جریان جنبش ودو نشستش اتفاقات زیادی افتاد و آشنایی هایی که به دلیل حجب وحیا از گفتن آنها معذورم اما درکل اگرچه پایان تلخی داشت اما شیرین بود...در مورد درس نگویم بهتر ست چون کمی امسال در درس بدبیاری داشتم اما پایانش نیکو بد چرا که با کمک خدای متعال توانستم کارهایی را در جهت رسیدن به اهداف درسی ام انجام دهم راضی ام به رضای او...تجربیات مختلف فراز و نشیب ها گوش دادن بیش ار حد تصنیف&quot; شدخزان &quot; در کنار رودخانه کارون و زمزمه این کلام :توکیستی که من اینگونه بی تو بیتابم؟ شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم!!! یکی از مهمترین وشاید اصلی ترین دلمشغولی های سال ۸۷ من بود(راز بزرگ) بیماری برادرم که کماکان ادامه دارد در پایان این سال مرا بیشتر به خدا نزدیک کرد وانس مرا با گریه دوچندان کرد وبازهم می گویم راضی ام به رضای او و از خدابه خاطر دعوای چندروز پیشی که با اوکردم عذرخواهی میکنم... ایمان دارم سال جدید برایم قابله حوادث خاصی باشد که آنها را در ذهن پروانده ام. &lt;FONT color=#ff0000&gt;ساعتی پیش پیشنهاد تهیه کننده گی یه مستند در رابط با راهیان نور به کارگردانی آقای محمدرضا دهشیری برای بخش از شبکه اول سیما راداشتم که فکر می کنم شروع این کار در ابتدای سال ۸۸ آنهم با شهدا و یاد آنها خوش یمنی را برکت را برای کل سال را برایم خواهد داشت &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;کم کم داریم به ساعت تحویل سال نزدیک می شویم از خود می پرسم که آیا همچون تحویل سال ما نیز می توانیم به تحویل درونی و برونی نائل شویم... از وقتی که دغدغه ام زیر پوست شهر شد لحظه تحویل سال به فکر کسانی بودم این قشر: کارتن خواب ها، بی خانمان ها، فاحشه ها، کارگران ، فقرا وکسانی که حتی سفره ندارند برای پهن کردن چه برسد یه چیدن هفت سین و هزار جور آدم دیگر که بودن و  یانبودن عید نوروز برای آنها معنایی ندارد وشاید بودنش برای پدر و مادرانی که شرمنده روی فرزندان خود هستند عذاب آور باشد... امسال من هم در نبود برادرم دلم غمگین است اما خوب... خدایا می دانم بنده سربراهی نبودم خصوصا اونجوری که بعد از مکه باید خود را حفظ می کردم نکردم اما دوست دارم این دعا را درحق همه پدر و مادر ها دنیا بکنم: خدایا هیچ پدرو مادری را درمقابل فرزندانشان شرمنده نکن در پایان هم می خواهم یه پیشبینی کنم فکر می کنم &lt;FONT color=#006600 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;آقا&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; نام امسال را یجورایی با &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4&gt;عدالت ، غزه، وچون امسال هم خشکسالیه با موضوع مصرف  &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;پیوند بزند .شما را در آخرین لحضات سال ۸۷ قسم می دهم که در هرلحظه و هر مکانی دعای فرج صاحب الامر را از خدا بخواهید به والله قسم که هر دعایی که در حق او میکنیید او هم شما را دعا می کند(نقل قول از یکی دانشجویان عمره دانشجویی امسال که در طواف اولش نائل به دیدار دوست شد)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#009900 size=7&gt; &lt;FONT size=5&gt;&quot;الهم عجل لولیک فرج&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Mar 2009 10:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirzayirani&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>mirzayirani</dc:creator>
<guid>http://mirzayirani.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
