تبليغاتX
::::میرزای ایرانی::::میرزای ایرانی:::: - سفری که از یادم رفت

پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388

سفری که از یادم رفت

درست همین چند ماه پیش بود که بصورت اتفاقی تلفنم زنگ خورد ویه آقایی پشت خط گفت : آقا شما دوست داری بری مکه؟ گفتم : کور از خدا چی می خواد؟ دوتا چشم بینا از زمان اون تلفن تا زمان سوار شدنم به هواپیما و پرواز بسوی جده جیزی خاطرم نیست به جز گریه های مادرم که بعد از خدا هرچه دارم از اوست در ذهن ندارم .چرا مادرم چون به یقین می دانم دعاهای او این مکه غیر منتظره را در دامان من نهاد وزمانی که می خواستم از سالن به سمت باند بروم از من دوتقاضا کرد اول ودوم که به دلایلی از گفتن اولی اش معذورم اما دومی را می گویم اما برای دوتایش قسمم داد که اگر این دو برایت آنجا اتفاق نیافتاد هرگز شیرم را حلال ات نمی کنم! برای دومی مشکلی نداشتم اما برای اولی گفتم مادر محال است من؟ امکان ندارد من کی باشم که بخوام این رو انجام بدهم با این همه گناه! دومی رفتنم به غارحرا بود این رو هم ساده گرفتم اما بعد که توی عمل افتادم فهیدم مادری که تا بحال خود به اینجا نیامده از من چه خواسته؟ درد و زجری که و عدم داشتن توانایی کافی مرا از رفتن به غار بازداشته بود از آخرین فرصتی که پیدا کردم با یه عده از بچه ها شب ساعت ۲ زدیم به کوه چون مادرم مرا قسم داده بود باید می رفتم بارها بریدم اما رفتم وقتی رسیدم آن بالا و مناجات امیرالمومنین را خواندم در قلبم پی بردم مادر از من چه خواست بود. اولی را نمی گویم اما وقتی بهش فکر می کنم قبلم آتش می گیردو بندم داغ می شود مادر ای کاش هرگز از من نخواسته بودی که به دنبالش بروم.رفتم وداغی ماند بردلم وقتی یاد لحظه ای می افتام که بعد از انجام اعمال در هتل فهمیدم تمام اعمالم باطل شده و دوباره پای پیاده ازهتل تا مسجد الحرام رفتم بغض گلویم را میگره پایم زخم شده بود اما هیچ حسی جز تصور سابقه ام وناشکری هایم در ذهنم نمی آمد و دائم بازبان بی زبانی انابه می کردم ولحظه ای که برای بار دوم خودم را در برابر مسجد الحرام یافتم یادم رفت که صبح خدا را بخاطر داشتن چنین پدر ومادری که مرا رشد دادند تا به اینجا یعنی روبروی خانه خدا برسم شاکر باشم . یادم می آید چند بار قبل از اینکه به خانه خدا مشرف شوم در همان ماه خواب می دیدم که روبروری کعبه دست به قنوت سه بار می گویم "الهم عجل لولیک فرج" فلسفه سه بار گفتنم  را تازمانی که روحانی کاروان به ما نگفته بود که هرکس که برای اولین بارچشمش به خانه خدا بیافتد سه آرزویش برآورده می شود نمی دانستم اما آنروز وقتی دست به قنوت بردم و بی اختیار سه بار آروزوی تعجیل کردم را از خاطر نمی برم عاشقانه پرده کعبه را می بوسیدم احساس می کردم در حال بوسیدن لبان خدای مجسم خودم هستم.عشقم این بود که بعد از طواف اول مثل مولایم حسین احرامم را باز کنم سینه ام را به سنگ زیر درب کعبه بچسبانم و بگویم "الهی مسکینک بفنائک، الهی سائلک بفنائک، الهی عبیدک بفنائک" و حال می نگرم جز عکس هایی از آن سفر هیچ برایم نمانده والبته آن داغ  وباز من در منجلاب گناه و شهوت غرق شده ام خدایا کمک کن

نوشته شده توسط میرزای ایرانی در 1:8 |  لینک ثابت   •