تبليغاتX
::::میرزای ایرانی::::میرزای ایرانی:::: - چگونه یک ف اح ش ه شدم!!!

چهارشنبه هفتم اسفند 1387

چگونه یک ف اح ش ه شدم!!!

اینکه آدم بعضی موقع ناخواسته و بدون اراده درراهی بد بیافتد که خود نمی خواهد امری است بدیهی اما این مهم است چگونه خود را از این راه بد به اراده بیرون بکشد بحثی است مفصل. اسمش سحر است 22 سال بیشتر سن ندارد به جرم معاونت در ایجاد باند فساد و قاچاق دختران به کشورهای عربی اورا دستگیر کرده اند در راهروی تنگ دادگستری با دستانی دستبند خورده بروی نیمکت نشسته مرا صدا می زند و لیوانی آب می خواهد، بی اراده به سمت او می روم و از آبخوری برای او آب می برم مامورش مرا می شناسد(کار افتخاری در دادگستری) لیوان آب را به او میدهم همان طور که می خورد گفت: انگار هنوز آدم پیدا می شه این حیوون ها اصلا صدای من رو نمی شنون... اسمت چیه؟ سحر. چند سالته؟ 22 ادامه میده مگه بازجویی سوال می پرسی؟ نه اما دوست دارم بدونم چرا یه دختر 22 ساله اینجا توی این وضعیت نشسته؟ دیدم سرش رو انداخت پایین و گفت: من یک فاحشه هستم!!! خشکم می زنه دوست دارم بیشتر از او بشنوم بیدرنگ به او می گویم دوست داری برایم زندگی ات را تعریف کنی؟ نگاهی به من می کند و با صدای آروم میگه واسه چی می خواهی از یه فاحشه بدونی؟ می خواهی بدونی چگونه یک فاحشه شدم؟ باشه برایت می گویم... تا چشم باز کردم خودم رو توی یه خونه که 9 تا خانواده باهم توی یه حیاط با یه حمام و دستشویی مشترک باهم زندگی می کردند دیدم. پدرم بنا بود مادرم هم رخت می شست ما هم 7 تا بچه بودیم یه روز زمستان یه آقایی اومد دم خونه ما خبر فوت بابام رو آورد 9 سالم بود چیزی نمی فهیدم... اوضاع ما خیلی بهم ریخته بود صاحب خونه ما را جواب کرده بود یه مدت غلام مرد تنهایی که توی این حیاط زندگی می کرد زیر نظر داشتم خیلی دور مادرم می پلکید می گفتن جنس می فروشه!!! آخر مخ مادر ما رو زد و اون رو صیغه کرد بعد اون هم مادره شد یه موادی تمام عیار حالا من شده بودم 12 ساله اون غلام کثافت زندگی ما رو گند زده بود من رو خیلی اذیت می کرد!!! شب ها گاهی می آمد بالای رختخوابم(!!!!) اما هنوز این مادره یه جو غیرت داشت از من دفاع کنه کم کم خیلی چیزها فهمیده بودم یه روز دعوای غلام و مامان گرفت بالا که بعدا از مامان شنیدم سر من بود غلام می گفت : حیف این خوشگله نباشه تو خونه بمونه!!! حالا دیگر 16 ساله شده بودم گاهی واسه غلام مواد جابجا می کردم گاهی رفقای غلام اذیتم می کردند اما من پروتراز این حرف ها بودم توی همین اوضاع بود که غلام و مادرم را  باهم به جرم خرید و فروش مواد انداختن زندان هرکدوم 10 سال واسشون بریدن من موندم 7 تا خواهر و برادرهای قد ونیم قد خودم و 3 تاهم توله سگ های غلام بلاخره بچه مامان بودند این آخری هم بخاطر نارسایی قلبی فلج شده... صاحب خونه هر روز می آمد سروقت من و اون پیشنهادهای کثیف اش رو به من می داد و می گفت اگر(!!!) تا هر وقت دلت خواست اینجا بمون... اما من تو کتم نمی رفت افتادم دنبال کار هرجا می رفتم بعد از یک ماه اون درخواست رو می کرد آخرش هم که جواب نمی گرفت بیرون ام می کرد یه روز که صاحب کارم که دستش رو گاز گرفته بودم اون نامرد هم حسابی من رو کتک زده بود توی پارک نشسته بودم و حسابی داشتم گریه می کردم دیدم یکی دستی کشید روی سرم و گفت من مرجان هستم... می تونم کمکت کنم من هم که احتیاج به یکی داشتم تمام زندگی ام را برایش تعریف کردم .اون خیلی خودش رو مهربون گرفت گفت دوست داره من رو ببره خونش من هم بی اراده با اون سوار ماشین شیکش شدم و رفتیم سمت خونش اون بالا مالاها بود... ازم خیلی خوب پذیرایی کردشب قبل از اینکه خونش رو ترک کنم بهم گفت دوست داری پول دار بشی من هم بهش گفتم آرزومه... گفت: خوب هرچی بهت گفتم باید گوش کنی از فردا ور دست اون بودم اول تلفن مردا را جواب می دادم همون اول فهمیدم که بله مرجان خانم هم آره کم کم روم باز شد اما دم به تله نمی دادم یه روز یکی از دوست های مرجان بهم گیر داد آخر هم قرص خواب ریخت توی آب میوه بعد هم(!!!!!) آروم آروم افتادم توی خط مرجان بهم می گفت فاحشه کوچولو اون می گفت مشتری های تو گرون تر من هستن اما من چندشم می شد هروز با یه آدم کثیف(!!!) حالم از همه بهم می خورد اما یکی باید به اون توله سگ ها خرجی می رسوند چند بار خواستم از این کار بیام بیرون اما نمی شد دیگر توی منجلاب گیر کرده بودم روز به روز به خلاف هام اضافه تر می شد مرجان افتاده بود توی خط فرستادن دختر به خلیج درآمد خوبی داشت چند بار به من گفت :فرشته کوچولو بیا بفرستم اونجا که نونت توی روغنه اما من بهانه می آوردم حالا من با 22 سال شدم یه فاحشه تمام عیار اما حالا که اینجام از همه کارهام پشیونم دیشب توی بازداشگاه یه خانمی که خیلی متشخص بود و به جرم برگشت خوردن چک توی بازداشت موقت بود راجب به کسی باهام صحبت کرد که حضورش توی زندگی من اصلا معنایی نداشت اون از خدا برای من صحبت کرد حالا از خدا می خوام که کمکم کنه تا بتونم آدم بشم. توی همین لحظه مامور شعبه صدا زد سحر.ب نوبت شماست اون یه نگاهی به من کرد و  رفت

(( بعدا توانستم بفهمم اون بعد از اینکه محکومیت را گذارند توانست با حسن اخلاقی که از خودش نشان داد از زندان آزاد بشود اما به درخواست خودش زیر پوشش انجمن حمایت زندانیان یک کار در بیمارستان پیدا کند و در همان بیمارستان با یکی از کارگران ازدواج کند سحر الان یک بچه دارد در دورانی که او در زندان بود خواهر و برادرهایش را به آسایشگاه بهزیستی تحویل دادند...)) بله این بود داستان واقعی یک فاحشه.....

نوشته شده توسط میرزای ایرانی در 0:46 |  لینک ثابت   •