شنبه هفتم شهریور 1388
این روزها...
این روزها در حال گذشتن است اما برای من کمی وشاید هم خیلی متفاوت تر از گذشته من الان دقیقا ۶ ماهه دارم زندگی مستقل از خانواده رو تجربه می کنم. خودم وخدای خودم.تنهایی آدم رو عوض می کنه مثلا من قبلا از تنهایی خوابیدن می ترسیدم اما الان با این حس که خدا کنارم هست و صدای دلنشین قرآن شبهای خودم رو به صبح می رسونم. عجیبه آدم وقتی صبح یا ظهر در تنهایی می خوابه نمی ترسه اما همین که شب می شود هزار فکر جوار و واجور سراغ آدم میاد که نکه الان اون عمو لولوی قصه ها بیاد من رو بخوره! خیلی دلم برای مامان تنگ شده اما مجبورم برای خودسازی و خودشناسی از خونه دور باشم. این روزها قدر داشتن پدر ومادر رو بیشتر از قبل می دونم. فضای تهران یجوریه! اهواز که بودم پیش خودم می گفتم خدا واسه چی ما رو از تهران و اون همه امکانات دور کرد و به اهواز آورد اما حالا می فهمم که معنی این جمله چیه ؟ که می گه : آهن وقتی فولاد آبدیده می شود که در بالاترین نقطه دمایی گرما داده بشود و من فکر می کنم الان و در این سن وبعد از تجربیات گوناگون در اهواز وسختی های متحمل شده ام بتوانم در تهران زندگی موفق تری داشته باشم با آنکه تهران شهر زندگی نیست اما برای من که دیوانه کار و جنب و جوش هستم بهترین جاست. این روزها کمی فکر سکس هم هستم البته راه مشروع اما نه فکر می کنم همانگونه که من از همسر آینده ام انتظار دارم که او قبل از ازدواج اش هیچ گونه سکسی نداشته باشد من هم باید این توازن را رعایت کنم شاید خودخواهی باشد اما خوب تاحالا خودم را حفظ کرده ام از این به بعد هم تا زمان ازدواج خودم را نگاه می دارم البته با یاری خدا. قصد دارم از این به بعد در این وبلاگم که مخاطبش خدا و خودم می باشیم بیشتر با خدا صحبت کنم وای کاش می شد خدا برایم کامنت می گذاشت. خدایا نمی تونم ادعا کنم که خیلی دوست دارم اما می تونم بگم دمت گرم خیلی داری بهم حال می دی... ای ول خدا
