جمعه بیست و نهم آذر 1387
شیطان رانده شده یا خدا؟؟؟

جاتون خالی نباشه امروز به دلیل فارغ شدن از عقل معاش(واسه ما معاش امور سیاسیه) گفتیم یکم هم به معنویات برسیم با پسر مشت ممدلی که ماشین باباش نه بوق داشت و نه صندلی اما حالا به یمن مهروزی دهیار ده بالایی هم بوق داره هم صندلی و هم یه سیستم که صدای دهل را تا ده پائینی بخش می کنه(جلل خالق) رهسپار یکی از همین امام زاده های اطراف و اکناف شدیم توی راه هم مستفیظ(ببخشید صوادم نم کشیده) شدیم از سخنان مملو از عدالتخواهی آقازاده مذکور که بابای خودش هم بدور از شعار عدالت ماشینش مجهز شده به ادوات...خوب سرتان را بردرد نیاورم از پله های امام زاده بالا می رفتیم و دیواره های آن را نگاه می کردیم یکی نمره ۲۰ می خواست؛یکی دیگر بختش بسته بود دنبال شوهر میگشت؛آن یکی بیکار بود یه کاری می خواست پردرآمد اونیکی هم آبنباتش رو گم کرده بود از امام زاده خواسته بود که بله یکی خوش مزه ترشو بهش برسونه(احتمالا امام زاده شغلش بقالی نبوده) هی نگاه می کردیم اما خبری از خدا نبود!!! خدا گم شده بود دلم واسه خدا سوخت!!! واسه اون امام زاده هم سوخت که بجای خدا باید این همه حاجت رو روا می کرد...رفتیم دورکعت نماز بخونیم چشم ام به یه دفتر خیلی بزرگ افتاد که رویش نوشته بود:دفتر ثبت حاجات و خاطرات وقف امام زاده(...) خیلی متعجبانه سمت دفتر رفتم(اینجوریشو ندیده بودم خداییش کم اوردم) دفتر را باز کردم ودوباره همان حاجت ها از وام خودرو گرفته تا وام ازدواج و...تارسیدم به یه نوشته ای که یه بنده خدا قبل من نوشته بود: بسم الله الرحمن الرجیم... اول فکر کردم اشتباهی نقطه افتاده ازش پرسیدم که این نقطه رو اشتباه گذاشتید. گفت نه خدا هم رحیمه هم رجیمه مگه ما نمی گیم عوذبلله من الشر شیطان رجیم... اینجاش دیگه مغزم داشت سوت می کشید مثل زود پز دیر پز و همون جا یه طرح گفتمان دینی راه انداختیم که بابا راه اینوریه اون وری نیست...توی این دفتر نه خبری بود از خدا ونه به نام خدا بعضی ها هم با نام به نام امام زاده(...) شروع کرده بودند این یکی هم که اومده بود از خدا تعریف کنه زده.... بماند اما هرچی فکر می کنم می بینم اون بت پرسته بت رو می پرستیده اما این انسان مسلمان زاده شیعه ناخواسته داره شرک می کنه اون هم با جواز توسل به اولیا و خوبان... دلم آتیش می گیره واسه خدا که چرا می هیچی نمی فهیم... خلاصه تصویر بالا را هم توسط موبایل پسر مشت ممدلی گرفتیم جهت رویت دوستان وای بروزی که خرافه جای اصل دین را بیگیرد....
یکشنبه هفدهم آذر 1387
روز دانشجو!!!

از اونجایی که دیروز بلانسبت همه شما روز دانشجو بود مثلا ما هم گفتیم چون دانشجوهستیم با خرمشت ممدلی یه تابی درچند عدد دانشگاه دهاتمان بزنیم تا ببنیم چه خبره که ای کاش هیچ وقت پایمان به این به اصطلاح دانشگاه ها باز نمی شد!!!هنک هنک با این خره که چندروزی سهیمه کاه وعلوفه اش به دستور ستادسهمیه بندی به علت تقلب در کارت هوشمند علوفه اش قطع شده بود و ما مجبور شدیم از کریم آقا سرکوچه علف آزاد بخریم. بر درب دانشگاه چمران رسیدیم دیدم یه هیئت کت وکلفت درحال چک کردن(حتی اونجای) دانشجویان هستند ما فکر کرده بودیم حالا چون روز دانشجوهه حتما دم در به ما شکلات می دهند که کوفت هم کفت دست ما نگذاشتند به هزار زور توانستیم خر محترم را که کارت دانشجویی نداشت به داخل دانشگاه ببریم آخه هرکی کارت دانشجویی نداشت باید میرفت خونه باباش!!!نه که ۱۶ آذر روز دانشجوهه دانشجویان بغیر اینکه کارت دانشجویی اشان باید همراه اشان باید باشد ناخن ها کوتاه،موی کوتاه با رعایت شئونات غربی!!! بدون رژلب و کرم پودر وکلایه دانشجوی مثبت باید می بودند .خر محترم اول سرخود به سمت سالنی که وزیربهداشت قدم بر دانشجویان گذاشته بود البته برحق آنها کج کرد ماهم هم دنباله رو او. دیدیم ای ول بابا چه جمعیتی مثل اول همه برنامه اول مجری بعد هم وزیر بعد هم پرسش وپاسخ یکی می پرسید:آقای وزیرنظر شما راجب به سهمیه بندی شدن آمپول به دوبخش زنونه و مردونه چیه؟ایشون که کلی کیفور شده بود حتما به حاج محمود می گم چون فکر اینکی رو نکرده بود و هزران سوال از این قبیل من هم از وزیر در این باره که چرا رئیس جمهور خری پولدار را برای مرکب سواری انتخاب کرده و این خارج از شعارعدالت ایشان است؟ هم خودم مورد غضب قرار گرفتم و هم خربیچاره مشت ممدلی ودر این حال ما سالن را ترک کردیم رو بسوی سرنوشتی دیگر در روز ۱۶ آذر روانه شدیم البته اتفاقات دیگری هم افتاد که ما دیگر دل ودماغ نوشتن آنها را نداریم خوش به حال این خرها که روز دانشجو ندارند که بهمند که ما چی می کشیم!!!
چهارشنبه ششم آذر 1387
استفراغ کلمات

امروز سر کلاس منطق بودم که مغزم قد یه زود پز داشت سوت می کشید و خودم هم مثل خر مش حسن به عرعر افتاده بودم استاد می گفت که یکی از روحانی های عزیز که تازه ملبس شده در اولین نطق پیش از دستورش در بالای منبر امام حسین بجای آنکه از امام حسین و کربلا بگه رفته از اینکه انسان حیوان نامی ناطق است (یک بحث منطقی که خود استاد هم!!!!) بحث کرده وقتی از منبر پائین اومده کفش هاشو بالای سیم های برق خیابان پیدا کرده!!! اون یکی کلاس با یه استاد دیگه بود که بحث از فلسفه کانت به مسلمانی سر کج کردو و استاد شروع به موعظه یه مشت دانشجوی مفلس کرد که بله شما همتون مسلمان زاده هستید و در اصل مسلمان نیستین و دستش رو که بی مثال به دست اصغر یه دست می موند کشید سمت من و گفت این یارو(بلانسبت خودم) ببنید این اگر در اسرائیل بدنیا می آمد الان در غزه در حال انجام تکلیف الهی و صهیونیستی خودش بود!!! یا مثلا خانم فلانی(تو باغ نبود این بیچاره آخه یکی از آقایون جواب خواستگاری اش را رد کرده بود جل الخالق دختر ها هم بله!!!) اگر در عربستان بود تا حالا مجوز کشتن چندتا از شیعیان را صادر کرده بود آنهم به مجوز وهابی بودنش!!! آره به همین سادگی که استفراغ می کنی و اون املتی را که تو خوابگاه خوردی بالا میاری و تازه بعد از دیدن استفراغت می بینی که گوجه ها خوب پخته نشدن کلمات و معنایی از دلت استفراغ میشه و چه خوب می شد که به این استفراغ هم نگاه کرد....
