یکشنبه پانزدهم مهر 1386
پسرک کلاه بردار در مسجد !!!!
سلامی به گرمی شبهای احیاء ماه رمضون و سفره های رنگین افطار مامان!!!
خدا امسال عنایت کرد ومن تونستم قرآن را در یکی از مساجد شهر هرشب مطالعه کنم البته تو این چند شب ماه مبارک فکر نمی کردم قرآن را با این درک بخوانم جای شما خالی حسابی متحول شدیم!!! در این مسجد هرشب مسابقه ای از همان جزئی که خوانده شده بود از افراد حاضر به وسیله سوالات ۴گزینه ای برگزار می شد و به عنوان هدیه به یک نفر بن خرید کتاب اهداء می شد.سر محترمتان را به درد نیاورم که مسکن ندارم بدهم خدمتان و بروم سر اصل موضوع!!! موضوع از این قرار بود که پسرک ۷ساله تپل ومپلی مسئول بخش کردن برگه های مسابقه و جمع کردن جواب ها شده بود که در این کار خون به دل خلق الله می کرد تا به آنها برگه ای بدهد یا جواب را از آنها را بگیرد !!! امروز که کمی زود رسیده بودم به مسجد متوجه شدم که آقا مهیار تنها در اتاق دفتر مسجد است و مشغول به ور رفتن با چندتا ازجواب نامه ها است به او رسیدم و گفتم که چی کار می کنی تپلی ؟ دیدم هل شد گفت: هیچی!!! دارم واسه فامیل هامون هم برگه پر می کنم زدم زیر خنده و گفتم : حالا چندتا فامیل دارین؟ و یاد چند شب پیش افتادم که چند تا از اسامی که خوانده شد و کسی برای گرفتن جایزه نیامد!!! بخودم گفتم پس کار این وروجکه؟؟؟ سپس از اتاق آمدم بیرون تا به خواندن قران برسم بعد از خواندن جزء مربوطه طبق معمول با دوستان بصورت دوره ای نشستیم و مشغول خوردن چایی و زولبیا شدیم که هرکس مثل همیشه از دری صحبت می کرد در همین اثنا دوستی که مسئول برگزاری مسابقه بود در جمع گفت امشب دست این متقلب کوچولو را رو کردم و ادامه داد گفت: موقعی که داشتم اسامی خانم ها را برای قرعه کشی چک می کردم با اسمی به نام ؛خارا خلیلی؛ و در آقایان هم با چند اسم که بدین شرح بودم مواجه گشتم: ؛مهسن خلیلی ، مهیار خلیلی و مازیار خلیلی ؛ و بعد به خنده ادامه داد که آره کار همین پسرک تپله که (محسن را مهسن نوشته و همه فامیلی ها را خلیلی ) و همه زدیم زیر خنده!!!!
اما خنده من تلخ بود چرا که به آینده این کودک نگاه می کردم که چرا او نباید درست کاری را از الان یاد بگیره اون هم در فضای مسجد که فضایی پاک و مقدسه!!!!
پنجشنبه پنجم مهر 1386
عالم دلبستگی!!!
به نام خداوند آفریننده عشق و دلبستگی
شنیده ام که می گویند آنچه که از دل برآید به دل نشیند.خوب این هم برای خودش یک جور قانون است از دسته قوانین علل ومعلولی . دلی علت دل دیگر ویا دلی معلول دلی گمگشته و حالا هرطور که فکرش را بکنید دلی در پی دل دیگر!!!! من هرگز خود شخصأ عشق را تجربه نکرده ام و نمی توانم در موردش نظری بدهم شاید قسمت این بود که حساب دل من از بقیه دلها جدا باشد اما نمی خواهم بگویم که من دلن دارم گاهی از کسی و یا چیزی خوشم می آید اما خود را عادت داده ام که دلبسته نشوم!!!! اما بعضی ها را می بینم که جان بر سر دلبستگی خود می دهند!!! یکی دلبسته پول است و دیگری دلبسته قدرت؛ آن را ببین: دلبسته گیسوی پریشان ماه پیشونی قصه هزارو یک شب شده!!! امان از این دل و دردسرهایش؟؟؟
اما دوستان گرامی تر از جان من که دلبسته وبلاگ با محتوای من شده اید!!!! آدم هایی در این پهنه گسترده عالم علی الخصوص در همین مملکت خودمان وجود دارد که دلبستگی اشان فداکاری و جان فشانی و از خودگذشتگی برای عزیزان اشان است!!! همانند مادری که در زمستان سرد در زیر زمین یک بیمارستان کثیف لباس های عفونی بیماران را که آغشته به هزاران میکروب انسان کش است می شوید تا فرزندان دلبندش با آسودگی خاطر به زندگی و تحصیل ادامه دهند آری روزگاز دست شوی این زن را از دنیا کوتاه کرده و حال او باید هم مرد باشد و هم زن و این دو باهم می شوند فرارتر از یک انسان چیزی در حد یک خدا!!! امان دل آن مرد که نمی داند جهاز دخترش را چگونه تهیه کند؟؟؟پول شهریه پسرش را که در دانشگاه آزاد است و خرجش سر فلک می زند را چگونه بپردازد و چگونه خواسته آن سه فسقلی ناز را برآورده کند که هرکدامشان جدا گانه برای خود عروسک دارا و سارا می خواهند را بخرد آری او سه شیفت کار می کند و از عمرش می گذرد تا به دلبستگی اش برسد!!! دلسبسته خنده فرزندانش!!!
خودمانیم دلبستگی هم عالمی دارد!!!!
