تبليغاتX
::::میرزای ایرانی::::میرزای ایرانی::::

چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386

اخراج من از دانشگاه!!!

سلام

خوب هستین دوستان خودم چند روزی است ذوق خود را از دست داده ام چرا که غم تمام این دلم را فرا گرفته!!! غم از دست رفتن حق و حقیقت!!! غم آمدن ظلم و استبداد در اسلام همان اسلامی که سرشار از عدالت است نه آن اسلامی که ترجمه شده فاسقان است همان فاسقانی که کتاب شیطانی خود را خود تالیف می کنند و قانون اشان شب در کنار معشوقه نامشروعشان وضع می کنند قانونی که مالامال آتش هوس شبانه است!!!

چند روز پیش وقتی به نادانشگاه پیام نور رفتم مطلع شدم که محل دانشکده علوم انسانی را به خارج از فضای دانشگاه منتقل کرده اند. باز مثل قبل دوستان به من مراجعه کردند و گفتند میرزا یه کاری بکن می خوان ببرنمون توی یه خرابه!!! بعد از پیگیری ها به عمق فاجعه پی بردم که بله آقای نچندان رئیس تصمیم گرفته اند که این امر صورت بپذیرد و هرکدام از دانشجوها که برای اعتراض به اتاق او می روند فقط این جواب را می شنوند: که دانشجو حق دخالت درتصمیمات ریاست را ندارد !!! بله دانشجو هیچ حقی ندارد حتی اگر سر او را زیر آب کنند!!!                   خلاصه اینکه در این چند روز این حقیر ۳بار به دفتر نامیمون حراست رفته ام و جوابگوی عدالت خواهی خود گشته ام و البته تهدید به اخراج و کمیته نا انضباطی!!!

نوشته شده توسط میرزای ایرانی در 16:33 |  لینک ثابت   • 

شنبه دهم شهریور 1386

دخترها روزهای زوج پسرها روزهای فرد(3) قسمت آخر

سلام به دوستان خوب آق میرزا

با اینکه احوالاتم نا بجا بدو آنهم به دلیل فوت شدن نامزد مرغ همسایمون( جای شما نباشه خروس با کاکلی بود مرغا می مردن واسه غوغولی غوغوش) یکم تو لک بودم اما چون میرزا آدم خوش قولی است  و یه  شکلات بامرام از نوع آیدین مغز دار( یه موقع فکر نکنید منظورم لات بودن است ها) است و از آنجا که ترسیدم شما این شکلات را از عصبانیت بدین دست یه بچه سه ساله که اون بچه هم من مغز دار را با پوست بخورد به هر پوست کندنی بود آمدم تا باقی قضیه رو بگم و خودم را از دست شما آدم های کبری خانم ام اینا( البته نه اون کبری خانم فضول محله ما) راحت کنم . خلاصه تا اونجا رسیدم که اولیاء دوطرف این فیلم هندی(دو مگس هالیودی در کلاس مکتب یشگاهدر حال انجام دادن اعمال تایتانیکی ) به دفتر رئیش میتی حراست دعوت شدند در  بطن ورود طبق آخرین تصاویر که به من رسید که بیشباهت به عکس های زمان شاه نیست صحنه بالا به وقوع پیوست البته این طور که من فهمیدم این عکس توسط یکی از همین دوربین هایی گرفته شده که همه عکس ها را خارجی نشون می ده ( مثل اون عینک ها که آدما را سوسکی نشون می ده) بعد از اینکه وزراء مربوطه به یکدیگر رسیدند احوال پرسی کردند و برای هم از آب پرتغالی که دیروز در جلسه هیئت آفتابه به دستان فسا خورده بودند صحبت می کردند( آخی بمیرم اسه این ۲تا انگار آب پرتغال شون تلخ بوده) رفتند سر اصل قضیه از مسئول مربوطه جریان را جویا شدند و فهمیدند بله اینا هم(نوگلان باغ زندگی شون)  اینکاره هستند و مثل خودشون حرفه ای عمل می کنند. اول در فکر فرو رفتند و سپس دستور تشکیل یک جلسه دو نفری را صادر کردند این متن جلسه که توسط یکی از مخبرین آبدارچی شیرینی خور به دست من هم رسید به ترتیب زیر می باشد...

وزیر راحت الحلقوم :از همین الان بگم این دختره سهم وزیر روغن نباتیه( یکی از مشتقات نفت)

نخست وزیر: برو بابا کجای کاری باباجون من دختر رئیس جمهور را واسه این پسرم نشون کردم ارزونی خودتون!!!

در طی این جلسه حرف های بسیاری رد و بدل شد از آنجا که من کاری نمی کنم که فردا مرا به جرم اقدام علیه امنیت(........) بگیرند و محکوم به زندانی شدن در مرغدانی بکنند باقی حرف ها را سانسور می کنم و فقط در همین حد به شما بگویم که در این هیت دولت بده بستان هایی در ازدواج بچه هایشان دارند تا که موازنه قدرت از بین خانواده های قدرتمندان از بین نرود.

در  این جلسه اینگونه معین شدند که در جلسه فردا هیئت وزیران طرح جدایی دخترها از پسرها در مکتب یشگاه تصویب شود تا این دو نوگول از هم جدا باشند و ننگ دیگری را به بار نیاورند و تا خانه بخت بروند  این بود که دخترها و پسرها را از هم جدا کردند و مصوبه را انداختند گردن هیئت جاروکشان  حالا خودتان دیدید که مملکت چه جوری اداره می شه؟........

 

 

 

نوشته شده توسط میرزای ایرانی در 1:0 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفتم شهریور 1386

دخترها روزهای زوج پسر ها روزها فرد(2)

 

باز سلام

بعد از تماسی که در رابط با مصوبه جدایی خانه خراب کن(جدایی ولنتاین مآب ها) با آبدارچی وزیر راحت الحلقوم(از این بابت راحت الحلقوم که میگه: دانشجو هلو بپر تو گلو!!!) حاصل گشت جویا شدم که اصلا قضیه جدایی پسرها از دخترخانم های گل خیلی بیشتر از اینها بیخ داره و اصلا مربوط به پوست آدامس های اوربیت و لاویز نمی باشد که من خودم هم ماندم در عجب داستان  این جدایی!!! انگار باز قضیه بر می گردد به عاشقی این جور چیزها!!! خلاصه مجبور شدیم یه شیرینی(خدای ناکرده رشوه نه ها...) به آبدارچی مخصوص بدهیم چند دقیقه ای بحث سر این بود که شیرینی مربوطه تر باشد یا خشک که آخر کار بی انصاف به شیرینی گل محمدی(دانمارکی زمان شاه!!!) رضایت داد اون نه یک یا دو کیلو خوش خوراک گفت: کار کیلو گذشت برو در تن(۱۰۰۰کیلو) نامرد  می خواست کل وزارت راحت الحلقوم را شیرینی بدهد. خوب بعد از شیرین شدن کام حضرت اجل زبان به فاش نمودن راز مخوفه نمودند . اینطور که می گفت دختر وزیر مربوطه(راحت الحلقوم) در مکتب یشگاه ما در رشته تولید آدامس ها هسته ای مشغول به مگس پرانی می باشد خوب که مشخصات آن استعداد نوشکفته را داد خودمان قضیه را تا ته خواندیم (در اینجا باز خنده ای می نماییم آخه این ملیجک  شباهت فاحشی به اون مگسی که در کارتون هاج زنبور عسل به ایفای نقش می پرداخت داشت وهر روز هم یه فیلم هندی راه می انداخت در مکتب یشگاه چند روزی هم به من گیر داد بود که لبات شبیه آنجلیا جولیه من عاشقت شدم بقیه اش به دلایلی سانسور می شود!!! ) در توضیحات آّبدارچی مقتدر مشخص شد که بله... خانم این بار بند پسر نخست وزیر شده (البته این گل پسر هم دست کمی از این مگس نداشت) این پسر هم در رشته تحصیلی پرورش گیاهان زیر دریای در حال زیر آب رفتن (خدای نکرده آدم فروشی پیش حراست نمی کرد) بود بعد از کش و قوس های فراوان آخر هردو با رضایت قلبی و قبلی  رازی شدند در یکی از همین کلاس های مکتب یشگاه که بی شباهت به قهوه خانه(کافی شاپ) نیست بهم ابراز احساسات از نوع ( ........ ) بکنند . در همین موقع  یکی از مخبرین  وزارت صغری خانم  (البته فکر می کنم همان وزارت اطلاعات شما باشد)  سر می رسد و می بیند وای چه صحنه ای تایتانیکی در حال صورت گرفتن است (البته نه آن صحنه در ماشین بلکه صحنه روی عرشه قبل از سقوط صخره یخ) سریعا مامورین میتی حراست را خبر  می کنند و آنها را به دفتر میتی حراست بزرگ در همان حال انتقال می دهند بعد هم پدران مربوطه اشان را توسط برگه دعوت اولیاء به آنجا دعوت می کنند تا وضعیت این نوگلان مورد برسی کمیته رفع حاجت (کمیته انظباطی) قرار بگیرد . خوب الان هرچی سعی می کنم خودم را نگاه دارم تا باقی مطلب را بنویسم دستم یاری نمی کند آخر نمی دانید چه موضوعی بعد از دعوت اولیا صورت گرفت و چه حرف هایی در بین وزراء ردو بدل شد شما هم جای من بودید شوک( از نوع ۲۰۰۰آمپر) میکردید سعی می کنم فردا باقی این قضیه رو تعریف کنم.

نوشته شده توسط میرزای ایرانی در 23:11 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه ششم شهریور 1386

دختر ها روزهای زوج پسرهاروزهای فرد!!!!

دختر ها روزهای زوج پسرهاروزهای فرد!!!!

امروز بر حسب اتفاق یکسر رفتم مکتب یشگاه(به زبان شما همان دانشگاه) تا بینیم که که مکتب سر جایش هست یا نه  همان دم در ماموران حاکم بزرگ :میتی حراست (البته بلانسبت آقای میتی کومان)با چوبی جلوی ورود مرا گرفتند و گفتند امروز نوبت دختر هاست برو فردا بیا اول فکر کردم دارن مثل همیشه جوک می گین بعد دیدم یه گونی از سردر دانشگاه(به سبک دروازه های شهرهای قدیم) آویزونه   تصویب هیئت جاروکشان و نظافطچیان وزارت راحت الحلقوم(البته منظور وزارت علوم نیست؟؟؟) از این ثانیه به بعد دخترها روزهای زوج و پسر ها روزهای فرد حق رفت آمد را به دانشگاه دارند این مصوبه هیچگونه تبصره و ماده ای ندارد الکی خیال نکنید که از در رد می شوید به فکر فرو رفتم که چرا باید اینجور شده باشد دوباره از مامور غضبیط پرسیدم شما نمی دانید که چرا اینجور شده بعد با طعنه گفت: از خودت بپرس!!! گندش در آمده بود دیگه داشت آبروی مکتب ولایتمان در بین دیگر ولایت ها می رفت داشتم از فرط فضولی می ترکیدم گفتم بابا داره میرزه گفت: نه اینجا نه زشته!!! گفتم: بابا کاسه صبر را گفتم سپس ادامه داد که جاروکشها از بس اینجا دل و قلوه از روی زمین جمع کرده بودند حالشان بهم می خورد بماند که با حضور دختر و پسرها چقدر از این دختر ها پوست آدامس لاویز(آدامس عشاق) و از پسرها پوست آدامس اوربیت (خوشبو کننده دهان) روی زمین در حضور هم روی زمین ریخته اند .دیگر جان ما هم به لب رسیده بود از بس این در را برای آمبولانس هایی که برای غش کرده ها( دانشگاه مارا جماعتی جوادتیپ تشکیل می دهد دختر ها هم که غش می کنن واسه این تیپ ها) باز می کردیم دیگه خلاص شدیم(به طرز جانگدازی آه کشید) برو فردا بیا حوصله ات را ندارم(با من بود) خلاصه اینکه ما موندیم تو کف که چه دلایل توپی رو علم کردن واسه جدا کردن ما از دخترها....

این مطلب ادامه دارد اما به دلیل وارد آمدن شوک به میرزا به فردا موکول می گردد(نمیری میام)

 

 

نوشته شده توسط میرزای ایرانی در 18:41 |  لینک ثابت   • 

شنبه سوم شهریور 1386

رابطه من وادیسون و خانم فاطمه رجبی

اول هر کلام سلام و باز کلام

انگارکسی قصد نظر دادن در  وبلاگ من را ندارد(در اینجا کمی دلم واسه خودم می سوزد) اما من ادامه میدهم همچون ادیسون که ۱۰۰ عدد لامپ ناقابل ۵۰وات را ترکاند تا توانست برق را اختراع کند تا من بتوانم امروز با پشتکاری همچون او این وبلاگ را روزانه آپدیت کنم تا شاید مخاطبی برای خودش پیدا کند و ما هم باد به غپ خود بایندازیم و بگوییم که ما هم واسه خودمون یه مخاطب داریم. خیلی جالبه بعضی از این سیاستمدارها که یکدفعه می زند و می شوند سیاستمدار و به قول معروف ره ۱۰۰ساله عالم سیاست را عرض یک روز رای گیری آنهم توسط آلوده شدن دست های ما و آغشته شدن نوک انگشت ما به جوهر آبی رنگ نچندان خوش رنگ استامپ می پیمایند دست به افتتاح وبلاگ می زنند اولش که زیاد مخاطب ندارند مثل من که می روند  خودشون واسه خودشون نظر می زارن و از کار خودشون انتقاد می کنند البته یه جوری که به تیریز مبارکشون یک دفعه بر نخوره.. روزی از یکی از همین عزیزیان که همه شوهر ایشان را می شناسیم (به واسطه داشتن رکورد شغل در هیات دولت ) البته یک موقع فکر نکنید که من آقای الهام را می گویم نه و اصلا منظورم صبیه ایشان خانم فاطمه رجبی  نیست نه خدای ناکرده چون از مشاغل ایشان از صبیه ایشان خودم حضورا جویا شدم ایشان این قضایا را تکذیب کردند و گفتند که شوهر عزیز من فقط از دانشگاه حقوق می گیرد و گاهی هم آن را در راه خدا به دانشجویان می دهد تا برای آن دانشجویانی که در زندان اوین بند ۲۰۰۰۹ زندانی هستند کمپوت گیلاس(در زندان مزه ای دیگر دارد) بخرند تا آنها حس نکند خدای ناکرده که دولت نسبت به عاقبت آنها بی تفاوت است و به آنها هم مهرورزی نمی کند نه اینگونه نیست بعد از رفع ابهام شغل آقایشان از ایشان در رابط با رانتی که ایشان استفاده کردند و اینگونه تیریبون به دست گرفتند و سایتی راه انداختند و مخاطبانی برای خود جور کردند تا اینگونه بر اسب تندروی انتقاد بتازند سوالاتی کردیم ایشان توضیح فرمودند که خدا بدور!!!(ازاین حرف های زنانه) رانت چیه این حرف ها رو نزنید مردم حرف در می آورند اول اینکه بنده خانه دار هستم ومادری وظیفه شناس قبل از هر تیریبونی غذای بچه ها را درست می کنم و غذای آقامون را می دم ببرن وزارت تا حاجی سوء تغذیه نگیرن بعد هم برنامه تیربون ها و سایت را تنظیم می کنم اصلا هم برنامه ریز ندارم  درمورد سایت و مخاطب هم باید بگویم که من در دوران دانشگاه و آنموقع که از طریق برد در دانشگاه اطلاع رسانی می شد  من واسه خودم مخاطب داشتم من آن موقع هم به کارهای این خاتمی انتقاد می کردم حتی در یکی از برد نوشته ها بود که از اینکه خاتمی در هامبورگ چرا همبرچهار گوشه می خورد و چرا همبرگرد نمی خورد انتقاد کردم به کمیته انظباتی فرا خوانده شدم . خدا شانس بده اینا ها را گفتم ببندید وقتی می گم وبلاگ من مخاطب ندارد دروغ نگفته ام حالا به نظر شما اگر من هم شروع کنم به انتقاد از عبای آقای خاتمی یا  پست های آقای الهام وبلاگم مخاطب پیدا می کند اما نه من می خواهم راه ادیسون فقید را ادامه بدهم تا ببینیم چند عدد مانیتور و کیبورد باید بسوزد تا ما شاید یک خواننده پایه پیدا کنیم و هروز به امید این عزیز مطلب بنویسیم قربان شما میرزای ایرانی ادیسون مآب!!!

نوشته شده توسط میرزای ایرانی در 16:37 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یکم شهریور 1386

چوپان,شیطان و نسل سوخته سوم

 

چوپانی در زمان های بسیار دور زندگی می کرد او معاش خود را با بزی می گذراند او شیر بز را ماست می کرد و کره آن را می فروخت تا از این  راه بتواند خرج خود را بدست آورد او هیچ دغدغه ای در زندگی جز نی زدن نداشت اما روزی برای اولین بار به شهر رفت تا کوزه کره خود را در شهر بفروشد او بر در مغازه کره فروشی شهر رسید وقتی ظرفهای بزرگ کره را در برابر ظرف خود دید با ناامیدی به صاحب مغازه گفت: که ظرف کره مرا می خری؟ مرد که سادگی چوپان را دید با آنکه به کره او احتیاجی نداشت اما ظرف او را به مبلغی خوب از چوپان خرید اما به او نصیحتی کرد به او گفت: ؛ای چوپان مهربان دنیا خیلی بزرگتر از ظرف کره تو است فکرت را گسترش بده؛ چوپان نفهمید که مرد چه حرف بزرگی را به او گفته است او از خوشحالی فروش ظرف کره خود به وجد آمده بود و پول جلوی چشم او را گرفته بود راهی آبادی خود شد خود را آماده کرد که اینبار ظرف بزرگتری از کره را به شهر ببرد تا آن را بفروشد و پول بیشتری دست اورا بگیرد آری کار خیر آن مرد خیرخواه  چوپان را حریص و طماع کرده بود او شب قبل از رفتن شهر ظرف کره را در کنار جای خواب خود گذاشت و بفکر حرفهای مرد بود او همه حرف های مرد را برای خود در پول و ثروت معنا کرده بود در صورتی که آن مرد بزرگ حرفی دیگر به او زده بود او در خواب دید که ظرف بزرگ کره او را خریده اند و او از طریق آن  پول بزهایش را افزایش داده هر لحظه تعداد ظرفهایش بیشتر می شد تا جایی که حتی آن شهر نیز جایی برای ظرفهای کره او نداشت در همان خواب مرد چوپان ساده ای آمد و ظرف کوچکی را خواست به او بفروشد اما بجای آنکه مرد به او خوبی کند او را مسخره کرد و ظرف کره او را شکست در همین حال از خواب بیدار شدو دید که ظرف کره خود را شکسته است.....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط میرزای ایرانی در 23:27 |  لینک ثابت   •