تبليغاتX
::::میرزای ایرانی::::میرزای ایرانی::::

دوشنبه چهاردهم خرداد 1386

رودخانه سبز

امروز باز دلم گرفته بود به طرف رودخانه رفتم همان جا که همیشه تنهایی های موحش خود را با دکلمه شیرین صدای پای آب به سر می کردم صدایش همچون نوازش مادری بر فرزند دلبدنش است من این اعتقاد را دارم که رود خانه از طرف خدا این ماموریت را دارد که غم مرا بفهمد وآن را از بین ببرد. وقتی آمدم خواستم با این سنگینی غمم متفاوت تر ازگذشته فکر کنم به روبرویم نگاه کردم مرغان ماهی خوار را دیدم که  صدایشان ضیافت  من و رودخانه را آزار می داد باز به اطراف با دقت بیشتر توجه کردم باد هم می وزید و برگ های درختی که در زیر آن نشسته بودم را به لزره در می آورد صدای باد با لرزش برگ سبز درختان همراه با صدای مرغان و نوازش دستان رودخانه مرا از غم خود  رهانیده  بودند  درحالی که فکر می کردم این ضیافت فقط برای من و رودخانه است خوب که دیدم به خود گفتم : میرزا مرغان دریایی صدا می کنند، باد هم می وزد وبرگ درختان نیز می لرزند،  رودخانه  هم رو به سوی هدفش که دریا باشد می رود آیا مگر نه تو هم صدا می کنی در آنجایی که نباید ندا برآوری ؟ مگر نه تو هم در خشم همچون باد بر دیگران می وزی ودل آنها را چه با گناه؟ و چه بی گناه؟ همچون برگ  درختان می لزرانی!! اما آیا تو همچون رودخانه به دریا که هدفی بس بزرگ برای اوست هدفی را دنبال می کنی؟ رودخانه ای  که سنگ های بزرگ نیز جلوی رفتن او را به مقصودش  نمی گیرند او می رود تا خود را به اصلش وصل کند تا معنای آب را به تمام معنا بگیرد و در این راه تمام دوست داشتنی ها را به همراه خود به دریا به ارمغان می برد آری در خود شکستم که چرا تا به حال رودخانه را رود خانه می دیدم او اوسوه هدف بود من اورا اینگونه فرض می کردم از حالا دیگر باید بیشتر به روخانه فکر می کردم.

نوشته شده توسط میرزای ایرانی در 21:39 |  لینک ثابت   •