پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
سلام و خداحافظ ببخشید اطلاعات طبقه بندی شده
سلامی از نوع میرزایی البته یه سلام داغ تابستونی با مزه آب توت فرنگی یا زرررررررشک!!! یه عذرخواهی که مدت زیادی شما رو منتظر نوشته های داغ خودم گذاشتم اول اینکه در دانشگاه دهات ما امتحانات ترم در حال برگزاری بودن و ما هم که با این مخ بطور کل آکبند و دست نخورده خودمان در حال گذران این دوران پرمشقت زندگی بودیم. دوم و سوم هم نداره چون واقعا تعطیلممم. می دونید چرا؟ چونکه جدیدا مد شده افشای اسم آقازاده های مفسد اقتصادی اون هم توسط کی ؟؟؟ اون پالیزادار خادم که معلوم نیست چرا تاحالا ساکت بوده ((البته شاید اون جوری که باید از خجالت اش در می آمدن نیامده اند اما فکر می کنم الان برداران مخدوم بازداشگاه از حضور ایشان بهره ببرند و از خجالت ایشان در بیاییند)) اسمش شده افشای اطلاعات طبقه بندی شده .عجبا از دست این آخر زمان... البته فکر می کنم این مورد هم از دهات ما نشات گرفته باشه همین چند هفته پیش بود که پسر باقرخان جلوی در حمام عمومی افشا کرد که پسرگاگول و خنگ و فرنگ رفته مشتی ممدلی به کمک پسر کدخدا و معاون پسرکدخدا چه جوری تونستن امتیاز احداث مرکز پرورش خرهای هسته ای (یک نمونه نادر از خر که تازه کشف شده اون هم توسط همین ممدکچل و خواهرش اون هم در تویله خونشون کدخدا هم که کیفور از این قضیه )را بالا بکشن!!! حالا چون به آقا هیچ چیزی نرسیده بود دست زده بود به افشاء بعد هم به دستور سازمان بازرسی خرهای بالا و پائین دستور دادند که این پسره بی دست و پا را به سیاه چال بیاندازن و بعد هم یک تکذیبه پر ملات از طرف سخنگوی کدخدا که بله اینا اطلاعات طبقه بندی شده بودن که توسط این پسره ی جوونلق(هرجور دوست دارین معنی اش کن) خلاصه مخ ما که تعطیل شده پس بابا عدالت کجا رفته!!!در کارخانه خاک سرخ جزایر هرمز یا لاستیک سازی(....) یا مجتمع پرورش خر های هسته ای.......
دوستان حلالم کنید جون مادراتون ما عازم یه سفر خاص هستیم که بعدا شرح ما وقع رو می دیم که بعد از اون می تونید من رو حاجی میرزای ایرانی صدام بزنید(من که دیگه از این همه اسم کیفور شدم) خلاصه حلالم کنید و بقول معروف حلال تر از شیر مادر قربان شما حاج میرزای ایرانی
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387
گواهینامه گرفتن مامان میرزای ایرانی طبق روابط

سلام خیلی دلم واسه همتون تنگیده بود آنقدر که دیگه داشت مثل تورمی که ملت از خدا باخبر رو داره یه کارایی می کنه(می تونه هرکاری باشه البته در حیطه مسائل اخلاقی) پاره می شد با آنکه دل و دماغ درست و حسابی نداشتیم آمدیم خو عاشقیه دیگه میرزا یا غیر میرزا نمی شناسه وقتی به تاریخ نگاه می کنی حتی اونن هیتلر عزیز هم از فرط عاشقی دست به هلوکاست زد آخه این اواخر یکسری سند دست مارسیده که نشون می ده که هیتلر عاشق یه دختر یهودی میشه بهش نمی دن این هم عقده اش را سر این ملت بیچاره یهودی مسلک در میاره . چند روز پیش والده مکرمه ما یا بهمان قول معروف دسته در پرقو خوابیده سوسول ها مامان جونم تشریف می برن که امتحان تئوری گواهینامه ماشین بدهند البته قبل از آن یک هفته تمامی اهل منزل بسیج شده بودند که ایشان در آرامش کامل کتاب امتحان خود را بخوانند و چه پدری از ما در این یک هفته در آمد(جای شما خالی) با تمام شوق که بنده هم نیز در معیت ایشان بودم رو بسوی محل امتحان رفتیم تا رسیدیم ایشان به همراه خیل عظیم دانش پژوهان راه گواهینامه به داخل سالن امتحان رفتند بعد از ۵دقیقه دیدم که رو بسوی من شتابان است ودر زیر لب بطوری که تمامی اطراف و اکناف آن را بشنود چیزهایی می گفتند اول فکر نمودم که بابا ای ول به این استعداد درخشان در عرض ۵دقیقه ترکانده بعد دیدم نه بابا قضیه اینه: از خدا بی خبر نگذاشت حرف بزنم تا سوال اولی را پرسید گفت: خانم شما ردی برو ۲ماه دیگر بیا اما همین آقای افسر بغل دستی من را همین طوری( البته من می گویم همین طوری شما می توانید هر برداشتی بنمایید) قبول نمود مگر گذرش به(مادر اینجانب در یکی از دستگاه های مهم دولتی کار می نمایند و در حد تیم ملی می توانند حال ملت را بگیرند) نخورد می دانم چه کارش بکنم.. خلاصه بعد از چند روز مادر محترم خوشحال به منزل تشریف آوردن و با اشتیاق گفتند که افسر مربوطه از دست قضا گذرشان به آن دستگاه مربوطه خورده و از بخت بدشان گیر تائید مادر ما بوده افسر وقتی که فهمید که بله اینجا دیگر جلسه امتحان نیست و این خانم هم آن شاگرد تنبل نیست که در امتحان رد شده دست به انابه وتوبه گرفته که :چرا حاج خانم زودتر نگفتی که شما هم یکی ازاشخاص مهم جامعه هستین تا بدون تشریفات گواهینامه را به شما تقدیم کنیم.. خلاصه آنکه انگار در همان جا هم مشکل افسر مربوطه حل می شود و هم مشکل حاج خانم ما... بله این است حکایت روابط جاریه در جامعه که خانواده ما هم از آن بی نصیب نماند ای دل غافل کو ضوابط قربان شما میرزای ایرانی ضوابط مدار
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387
غم میرزا
نمی دونم چی بنویسم و چی بگم اما می دونم وقتی آدم رو یه غم می گیره دیگه اینو نمی تونه به بیان طنز بنویسه من را ببخشید که تو این چند روز نتوانستم به روز کنم.وقتی می بی نی دوسش داری و به اون نمی رسی دیگه ذوقی برات نمی مونه و قفط گریه امان تو را می برد گریه با هر آهنگ غمناکی خدایا این دلداگی برای هرکی قشنگه و برای من گریه داشت و گریه خدایا امروز سر نماز واقعا از ته دل گریه کردم از ته ته ته دلم.... دوست دارم بمیرم اما خودت گفتی و لاتقطع امیدک می دونی که ولایمکن الفرار من حکومتک یک اصله اما این هم می دونم که تو همون یا کریم و یا رب دعای کمیلی خدایا به راضی ام به رضای تو دیگه نمی تونم بنویسم باز بغض گلوم رو داره فشا میاره برم از شما هم بخاطر اینکه نمی تونم فعلا به شما سر بزنم عذر می خواهم برم تا پای دستگاه اشکام جای نشدن قربان شما میرزای ایرانی دلشکسته
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387
رابطه سکس و سیاست
سلام می دونم دیگه کم کم داره شهرتم زیاد می شه تو کوچه و بازار ملت نوشته های مرا پرینت می کنند و در هر کوی و برزن با سوات های محل برای کوچیک و بزرگ می خوانند و از مطالب من کیف اشان می گیرد (بیدار شو میرزا مادر مکتبت دیر میشه دوباره باید ترکه بخوری آدم بشی!!!) حتما با خواندن تیتر این مطلب همه شما الان آب از لب و لوچه اتان که بسان آبشارهای نیاگارا است جاری است و چشمانتان از حدقه در رفته و بدن محترمتان به قولی همچون اجاق ننه جون ما داغ کرده اون هم چه داغی در حد تیم ملی بورکینافاسو(تنها مدافع ما در امور اتمی) نه زیاد حول برتان ندارد این مطلب یک مطلب سکسی سیاسی است که به بررسی روابط میان سکس وسیاست می پردازد!!! این رابطه بین انسان های مختلف پیوندهای ناگسستنی ایجاد نموده از جمله رجال سیاسی!!!

البته اساعه ادب به اون دوتا آقایی که در بالا تشریف دارند و من اصلا نمی شناسمشان نشود پورتره اخلاقی گیر نیاوردم گفتم این را استفاده کنم خوب خودتان می توانید هرجور عشق محترم اتان می کشد تفسیرش کنید!!! خوب برویم سراغ سکس و سیاست تا شما خودتان را.... نکرده اید بین این دو عزیز محترم از عهد عتیق ارتباط تنگاتنگی بوده به همین علت حرف اول این دو با سین شروع می شود که بسان هفت سین خودمان مکمل یکدیگر اند در دهات ما کدخدا به همه دستور داده که بجای استفاده از کلمه غربی و نامحنوس سکس از واژه های زیر استفاده شود( سکسکه ، سرکه سیب ،سوسک سیاه و هزار تا از این کلمات پر از شرم و حیاء) اندر احوالات ارتباطات سکس و سیاست حکیمان شیرین سخن بسیار آورده اند که این گونه است که درغرب و فرنگستان و به قول شما همان خارج این سیاست است که سکس می آورد مثلا شما بعد از یک عمر درس خوندن و خرزدن در دانشگاه و استخدام در یک اداره ساده و طی کردن مراحل ترقی و پیشرفت از راه های مشروع می شوید رئیس جمهور فقید آمریکا بیل کلینتون حالا بعد عمری عقده های جوانی اتان گل می کند و به هیلاری ببچاره خیانت می کنید و در دفتر کارتان در کاخ سفید با مونیکا لوینسکی هم وطن محترم کشور اشغالگران قدس کارای بد بد می کنید(س.ک.س) اما در این ور دنیا و در سرزمین ما این قضیه همچون دیگر قضایا معکوس است این سکس است که سیاست می آورد البته فکر بد نکنید سکس مشروع مثلا فکرش را بکنید که شما یک دانشجوی تنبل هستید و اصلا هم مختان کار نمی کند مگر در زمینه مخ زدن جنس ضعیفه کلاس شانس شما می زند و شترمحترم بخت روی شما می خوابد و شما با دختر آبدارچی وزرات امور خارجه آشنا می شوید و در عرض چند جلسه مخ زنی او را با تمامی مزایا به عقد شرعی خود در می آورید و بعد یک سکس شرعی با ایشان پیشرفت کاری شما در عالم سیاست بصورت تصاعدی رو به جلو می رود تا جایی که دیگر شغل عالی رتبه ای نمی ماند که شما به یمن این سکس با برکت و پدر زن آبدارچی خود امتحان نکرده باشید برای همین فیل تان یاد سکس با یکی دیگر را می کند وشلوارتان را دوتا می شود.... بله در مثال های بالا تفاسیر مختلفی را می توان گفت که یک شاهنامه درست و حسابی از آن بیرون می آِید از آنجا که در باب سکس و سیاست مسائل بسیاری موجود می باشد که به دلایل اخلاقی نمی توان آن را بیان کرد و از آنجایی که من هم چشم و گوش بسته هستم از گفتن این مسائل چشم پوشی می کنم راستی اون آبدارچی می تواند در جاهای مختلف ایفای نقش بکند مثلا در سازمان میراث فرهنگی یا وزارت کشور و یا نهاد ریاست جمهوری و هزار جای دیگر موضوع مهم نقش واسطه ای آبدارچی است که ما بین سکس و سیاست. قربان شما میرزای ایرانی مفسر مسائل سکس سیاسی
شنبه هفتم اردیبهشت 1387
گاو 35 کیلو شیر می دهد ما را چه به سیاست!!!
خوب اول سلام خدمت تمامی دوستان..ارضم که چند روزه که روحیه ملوکانه امان قروقاطی شده و از وق نوشتن افتادیم!اما بازم به دلیل...نتوانستم یک جا بنشینم و اینطوری ببینم؟؟؟ بماند دوستان گله مند بودند و که چرا اینقدر از لبینات استعاره می گیری؟ گفتم ای بابا توی این دنیا مگر از لبینات پاکتر هم هست!!! توی این دنیای سیاست زده مگر سیب زمینی بی رگتر هست!!! خلاصه هزاران مواد خوراکی موجود است که خواصشون از بعضی آدم ها بیشتره!!! مثلا همین چلغوز در جای خودش چلوغوزه اما فلانی چلغوز هم نیست...

چند روز پیش به اصرار یکی از طرفداران پروپاقرصم به خوابگاه بلانسبت شما دانشجویی در شهر دعوت به شام شدم(نمی گم جاتون خالی چون شام اگر حلزون زنده بود بهتر از...) نمی دانم اینها چطور به خود جرئت خوردن این غذاها را می دهد خلاصه بعد شما این دوست من گفت میرزا آیا شما انتقاد پذیری به او گفتم مگر می خواهی از من خواستگاری کنی که می گویی آیا شما؟؟؟ گفت : میرزا من دامپزشکی می خوانم از دیدگاه علم گاو در روز ۳۵ کیلو شیر می دهد نه بیشتر نه کمتر!!! گفتم خوب این چه دخلی به من دارد؟ گفت بگویم اگر گفتی : رئیس جمهور لطف فرمودن و گفتن در خوابگاه های دانشجویی از برنج تایلندی طبخ نمی شود بلکه برنج علی آباد که هنوز معلوم نیست کجاست طبخ می شود گاو همان ۳۵ کیلو شیر را می دهد!!! اگر نرخ تورم بالا بره و ما روز به روز بیچاره تر بشیم گاو همون ۳۵ کیلو شیر را می دهد!!! اگر من از آقای رئس جمهور تعریف و تمجید کردم حتی با داشتن پرونده فساد مالی مرا به سرپرستی وزارت کشور می گمارند گاو همان ۳۵ کیلو شیر را می دهد!!! اگر نفت در بازار جهانی ۱۱۵ دلار عرضه شود بجای آنکه قشر ضعیف جامعه که من دانشجو باشم به قشر مرفه(آره جون دلت شتر!!ببخشید دانشجو در خواب بیند..) تبدیل شوم گاو محترم همان ۳۵ کیلو شیر را می دهد نه بیشتر نه کمتر!!! اگر گوشت قیمتش هر سیرش قد خرید طلا برای حاج خانم محترم شد بجای آنکه تاثیر منفی در روحیه گاور داشته باشد شیرش همان ۳۵ کیلو در روز است!!! گفتم بابا کافیه می ترسم کار به جای باریک برسد گفت : این آخریشه اگر میرزای ایرانی روزی از سیاست بگه روز دیگر از گاو مش حسن وکدخدا محمود و عرعر های خرش گاو باز همان ۳۵ کیلو شیر را می دهد... بابا دست مریزاد به مرام این آقا گاوه و یا خانم گاوه (به دلیل رعایت تساوی حقوق زن ومرد از آقا و خانم استفاده کردیم) که چه تورم باشه چه نباشه شیرشان ۳۵ کیلو در روزه !!! چه علوفه باشه واسه نوشخوار کردن چه نباشه به هر زوری شده شیر گاو همان ۳۵ کیلو!!! چه انرژی هسته ای باشه چه نباشه شیر گاو باز همان ۳۵ کیلو است.. نکته اخلاقی این مسئله از دیدگاه اقشار مختلف جامعه مخلف است اما مهم ترین نظر دیدگاه دانشجویان محترم است که قشر آسیب پذیر و برنج تایلندی خور های حرفه است که : من این ترم چه واحد هایم را پاس بکنم چه نکنم؟ چه به کمیته انظباطی برم یا نرم؟ برنج قابل طبخ در سلف تایلندی است خوب اینجا براحتی می شود وجه مشترک بین ۳۵ کیلو شیر و دانشجویان و برنج تایلندی را براحتی درک کرد.. من هم به خودم توصیه می کنم آقا میرزا گاو ۳۵ کیلو شیر می دهد تو را چه به سیاست.. اما کو گوش شنوا... قربان شما میرزای ایرانی ۳۵ کیلو شیر گاو مآب
شنبه سی و یکم فروردین 1387
فرهنگ ماست مالیزاسیون
سلام "هزار" بار عرض عذرخواهی که اینقدر دیر بروز می کنم این اساتید مکتبشگاه ما می گن اگر مکتبوجویان عزیز سر کلاس حاضر نشن از نمره میان ترم هم خبری نیست!!! ماهم که کله محترمون بوی قرمه سبزی ننه قمر را می دهد و پیگیر بحث های داغ گند زدن های این کدخدا محمود هستیم نمی توانیم که ازخیر نوشتن بگذریم !!! یه روز گیر میده به خر همسایه که چرا این طور عرر می کنی؟ یک روز دیگر میگه چرا گاو مش حسن خال هاش سیاهه آخه یکی نیست بگه بابا از ماست که بر ماست !!! تو برو گاو خودت را دریاب کدخدا !!!(راستی این از ماست که بر ماست اون مثال معروف نیست بلکه جریان داره!!!)

چند وقتی است که فرهنگ مذمومی در دهات های پائین و بالا در حال اشاعه است که معروف است به "ماست مالیزاسیون" که بدبختانه باز از اون فرهنگ هایی است که از شهر واسه ما دهاتی های پشتکوهی (البته از اون پشتکوهی هایی که با هیلکوپتر به این ور کوه که شهر باشه میان) صادر شده!!!یک روز خدمت کدخدا محمود رسیدیم که ببینم قضیه "ماست مالیزاسیون" چیست؟ ایشان هم در توضیحی مبوسط ما را پر از علم نمودند که : در شهر از این فرهنگ که گاها به عنوان ماسمالی از آن نام برده می شود استفاده های زیادی در عرصه های مختلف می شود!!! اگر دیدی یک روز رئیس جمهور در تیلیویزیون گفت که گوجه پیش خونه ما کیلویی ۵۰۰ تومانه مطمئن باشید که ایشان دارن سر ملت را... بله اگر دیدید که سخنگوی دولت استعفای خودش را از پست های اداری اش به رئیس جمهور ارائه دادند حضرت آقا به راحتی دارن سر ملت را...اگر دیدید که شورای نگهبان ۳۰ حوزه انتخابیه را تائید کردن و گفتن که هیچگونه تقلبی صورت نگرفته بدانید شورای نگهبان خوب ماستی گیر آورده احتمالا از شیر مش حسن استفاده کرده و میرزای ایرانی هم ماست بنده بوده !!! اما موضوع مهم اینه اگر یک روز فهمیدی که کشور ایران با کشور شیطان بزرگَ(روم به دیفال آمریکا) در طول این ۳۰ سال ارتباط پنهانی داشته مطمئن باشید که یه عمره سر همه ما ماست مالی شده اون هم توسط ماست پاستوریزه پاک !!! البته من یک ذره از حرف های کدخدا را نفهمیدم اما به دهات خودمان یک نگاه اجمالی کردم دیدم این ماست مالیزاسیون اینجا چه کرده؟ به عنوان مثال هروقت کدخدا می خواد سر ملت را ماست مالی کند از چند روز قبل چند سفر به همراه هیئت دهاتداری به منازل اهالی ده می کند و بعد خوردن کباب و ماست و دادن پروبال و اعتبارهای یونجه ای به اهالی منازل بعد چند روزی بی خبری از حضور منور ایشان در اذهان عمومی یه خبر غیر منتظره از کارهای غیر منتظره ایشان ما را متوجه خود می کند مثلا چند وقت پیش رفته بود به یکی از مکتبشگاه های فرنگی و در آنجا چه حرفا که نزده بود(به علت حفظ شئونات اخلاقی سانسور می نماییم) خلاصه این "ماست مالیزاسیون" چه کرده حتی این گاو مش حسن که پورتره آن را در بالا می بینید در حال تبلیغ ماست های خودش است وای به آن روزی که گاو مش حسن.... قربان شما میرزای ایرانی "ماست بند"...
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387
چند شغله بودن میرزای ایرانی
قبل از هر حرفی و نقلی سلام به تمامی دوستان خوبم چه اونایی که از تعریف کردن من از خودم خوشان میاد و چه اونایی که بدشان می آید آقا من قند تو دلم آب میشه که از حرفای خودم بتعریفم خوب این هم یه نمونه از فرهنگ های دهات ماست که مشت اکبر میگه تو شهر سیاست مدار ها بهش می گن غول سالاری (یه وقت فکر نکنین غوغا سالاریه اون واسه فرنگستانی ها است!!!) که من دوست دارم از این فرهنگ بجا تبعیت کنم. چند روز پیش یعنی بعد از اعلام خبر غذای نفتاجون و دستگیری من توسط حراست بخش فرآورده های نفتاجون و گاز گرفته شدن پای این حقیر توسط سگ حاجی بابا اتفاقات ناگواری در هم دهات علیا و هم سفلی افتاد که باعث شد من بطور کل درد پای گاز گرفته شده ام رو فراموش کنم می دونم که الان فضولی تون گل کرده و به مغزتان فشار می یارید که این چه خبری بوده باعش شده درد پای میرزای مفلوک ایرانی فراموش بشه اما عزیزانم زیاد به اونجا فشار نیارید از آنجایی که خوراک مغز شیرینیه و چون این ماده گرانقیمت به علت بالا رفتن تورم قیمتش بالاتر از طلاهای کبری خانومه و نه به شما می رسه نه به من می ترسم کارتون به اتاق مراقبهای وِیژه حکیم دهات ما ختم بشه خودم می گم اما قبل از اون توجه شما را به عکس بدون شرح ذیل جلب می کنم.((البته به نقل از یکی از خبرگزاری های شهر))

البته من آشنایی زیادی با ایشون ندارم اما از اونجایی که باهم همدرد بودیم و گفتم که پورتره ایشون را هم بزارم(میگن تو شهر واسه خودش برو بیایی داره).چند روز پیش پسر باقرخان که سمت خبررسون هیئت دهاتداری کل دهات های اطراف داره پیشم آمد گفت: میرزا بیچاره شدی !!! گفتم: چی شده؟ گفت که مجلس دهاتی ها مصوب کرده که از این تاریخ به بعد اونایی که در هیئت دهات چند شغل دارن به گاو مش حسن معرفی میشن تا حسابی بجای اون زمین رو شخم بزنن این حکم از همین الان قابل الاجراست!!! گفتم : خوب چه دخلی به من داره ؟ خوب میرزا تو الان تو دهات علیا و سفلی رکورد داشتن شغل را شکسته ای (با داشتن ۵ شغل) با عصبانیت گفتم من از نظر قانون مصوبه ریش سفید محله فقط یه شغل دارم اون هم معاونت کدخدا در امور یونجه چینی اون هم در فصل بهار !!! در حالی که چشماش داشت از حدقه در می رفت به من گفت پس : خبررسون هیئت سماق مکان ، رئیس ستاد مبارزه با عرعر کردن خر مشتی ممدلی در وقت و بی وقت ، عضوء هیئت علمی اکابر دهات های علیا و سفلی و عضوء شورای پاسبان های دروازه دهات اینا شغل نیستن ؟ گفتم نه عزیز دلم خواب دیدی بگو تا ما هم بخندیم شغل به کاری می گویند که برای تو درآمدی داشته باشد اینا که جزء زحمت چیزی برای من ندارند!!! پسر باقرخان گفت: از من گفتن بود تو می مانی و گاو مش حسن پیش خودم گفتم سر این جقله رو میشه شیره مالید اما با گاو مش حسن اصلا نمی شه شوخی کرد بهتره برم هر چه زودتر استفاء بدم ((قربان شما میرزای ایرانی چند شغله در هیئت دهات های سفلی و علیا)) تفسیرش بمونه واسه بعد....
یکشنبه یازدهم فروردین 1387
غذای جدیدی به نفتاجون!!!
بازم سلام به خدمت تمامی دوستان و طرفداران پرو پاقرص مطالب خرمگسی میرزای ایرانی... از اونجایی که تو این چندورز به علت تعدد رفت و شد در کومه ی حقیرمان(مثلا یه خونه ویلایی ۲۸۰ متری که متری یک میلیون و پانصدهزار تومان آنهم با رشد پله ای تورم قیمتشه ) نتوانستم خواسته هزاران کشته و مرده خودم را برآورده نمایمو مطلبی را از ذهن میرزایی خودم بتراشم!!!

خوب همون جور که قبلا گفتم ما نون شب نداشتیم بخوریم و مرغ های لذیذ رو خالی خالی می خوردیم باید استحضار تمامی گشنگان برسانم که دیگه واقعا نه نون داریم واسه خوردن و نه مرغ بجاش یه غذای جدید داریم که پسر کتخدا از شهر واسمون آورده که اسمش نفتاجون است که با پلو خیلی می چشبه یکم از فسنجان تیره تره اما باور کنید بوی خیلی اشتها آوری داره تازه احتیاجی به گرم کردن نداره یه هیزم بندازی روش همش آتیش می گیره! پسر کدخدا( محمودزبله را می گویم) میگه سر سفره همه از این غذاها هست چه اونکه پولش از بیل می ره بالا و چه اونکه پول نداره که از بیل بالابره خلاصه این غذا مزایای زیادی داره که یکی از خواص ویتامینی اون سوبسیده(رایانه یا یارانه هرجور خودتون راحتین) تازه خارجی ها توی بشکه که فکر می کنم الان تو بازار فرنگستان و آرمیکا ۸۰ دلار باشه واسه همدیگر صادرات اش می کنن!!! خوب از دیگر مزایای اون اینه که اگر کمی از اون رو به خر مشتی ممدلی بدی تا دهات علیا واست جفتک می زنه البته مزایای دیگری هم دارد که بدلایل امنیتی که حراست شرکت پخش فرآورده های نفتاجون مرا از گفتن آنها منع کرده و گفته اگه بگی می دیم سگ حاجی بابا گازت بگیره و از اونجایی که من واقعا آدم سگترسی هستم از گفتن حقایق سرباز می زنم اما بین خودمان باشد به علت بالا رفتن تقاضای این غذای مقوی و قاچاق این غذا قراره توزیع آن را سهمیه بندی کنن جان میرزا بین خودمان باشد.... قربان شما میرزای ایرانی نفتاجون مآب
شنبه سوم فروردین 1387
کودک فقیر
خوب این هم اولین دست نویس آقا میرزا در ۱۳۸۷ که دیدم به توجه به اوضاع عید نورزو مطلبی رو در باب فقرا و ثروتمندان عزیز و رابطه تنگاتنگ این دو قشر محترم به استحضار همه آجیل خوران عزیر برسانم اما قبل آن از توجه شما را به پورتره زیر (به قول شما عسک) جلب می نمایم.

خوب شما می توانید به مغز محترمتان که الان با توجه به ومصرف بالای شیرنیجات و آجیلجات( خودم می دونم قلطه اما نوشتم قافیه اش جور بشه) در حداکثر کارائی خودشه(مختو میگم ای کیو!!!) تفسیری از پورتره بالا داشته باشید اما چی می شد آجیلامونو با این بچه نصف می کردیم؟؟؟ یدونه از دستمال کاغذی های معطر مون رو که از فروشگاه معتبر شهر خریدیم می دادیم این بچه و صورتشو پاک می کردیم !!! خرید یه لباس ساده ۵۰۰۰ تومانی که پول کارت شارژ هیولایی به نام ایران سله هیچی رو از ما کم نمی کنه تو این به این فکر نباش که چه جور باشی تو این فکر باش که چی کار می کنی برای دیگران!!!
یکی نیست به خودت بگه میرزا؟؟؟ دیروز یه بنده خدایی تلفن زد گفت آقا میرزا داری یه چند تومنی کمکم کنی؟ من هم گفتم به خدا ما نون شب نداریم واسه خوردن و بعد که تلفن را قطع کرد ادامه دادم : ما به خدا نون شب نداریم بخوریم مرغامون رو خالی خالی می خوریم !!! آره میرزا دروغ نگفت اما راستش هم نگفت و این یعنی میرزای خنثی مآّب!!!
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386
گریه های پسرک!!!
سلام دوستان گلم خیلی دلم می خواست یه مطلب طنز رو براتون بنویسم !!! البته سوژه اون آماده بود که شرح ماوقع سفر من به دهات تهرون بود که عجالتا خدمت تمامی دوستان در کف مطالب خودم باید برسونم که میرزا کمی اوضاع و احوالش آبدوغ و خیاریه (به قول فرنگ رفته ها بچمون دپرسه) آخه حالا که آمدم اینجا دیدم هرچی به ذهنم میرسه بزارم براتون تا استفاده کنید!!!
دخترک: میگم این رابطه داره خیلی به ما فشار میاره بهتره یه مدت از هم خبر نداشته باشیم من دارم به نفع تو این کار را می کنم ( پیامک کمتر، تلفن کمتر، دیدار اصلا (( التماس های پسر باعث شد که دخترک به ماهی یک بار اکتفا کند)) بقیه هم که خودت می دونی !!!
پسرک با گریه : من تو رو خیلی دوست دارم نمی تونم دوری تو رو تحمل کنم حداقل مرا از تلفن ها و پیامک ها (همون اس ام اس ) محروم نکن (در اینجا باز گریه) تو نمی دونی تو آرامش روح من هستی بودنت باعث میشه که من راحت تر به کارهام برسم تو همش میگی که به نفع تو من این کار را می کنم اما نه!!! تو برای خودت این کار را می کنی!!!
پسرک پیش خود می گفت : فکر می کنم دخترک چیزی را از پنهان می کند !!! او چیزی را می داند و به او نمی گوید او نمی دانست که چرا دخترک با اینکه به او گفته بود ماهی یک بار اورا می بیند اما این دیدار را آخرین دیدار می دید با تمام زجر این دیدار و درد دوری تحمیلی شب را با دلهره اینکه او را از دست می دهد و کسی اورا از دست او می گیرد با کابوس های دهشناک سپری کرده بود آیا باز دخترک از او می خواهد او را ببیند؟ آیا دخترک او را هنوز دوست می دارد؟ آیا کسی پشت این قضیه جدایی پرسه می زند ؟ پسرک آن شخص پرسه زن را همچون گرگ می بیند !!! خدایا دل پسرک خون است اما خبری از دخترک نیست !!!
تحلیل میرزا: خوب حالا فهمیدید چرا میرزا آبدوغ و خیاری شده؟؟؟ چون این قضیه پسرک را فهمیده و دلش کباب ترکی این پسرک شده کار دخترک را به هیچ وجه میرزا نمی تواند توجیح کند اما دوست داشتن و عشق بی حد و حصر پسرک همچون آفتاب بر همه تابیده شده !!! اشک آنهم از دیده گان پسرک نشانه دل گرم و دل خون اوست!!! آیا نه اشک نشانه(....) دوستان دوست دارم شما هم نظری بدهید
قربان شما میرزای ایرانی آّبدوغ و خیار مآّب
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
پسر آتقی و مدل موی آناناسی

سلام بر تمامی اهالی ده پایین و صدتا گل نثار ده بالایی ها( البته واسه دختر خان ده بالا... قبلا توضیح دادم خدمتون) جاتون خالی امروز رفته بودیم تادستی به این اسکاچ های همراه( لقب موهای این حقیر در میان مشتاقانم) بکشیم اون هم در مغازه سلمانی غضنفرخان سلمانی باشی ... با هزار جان کندن از دست هزاران دوستارم که بعد از افتتاح این وبلاگ مرده امضاهای من شده اند و برای خودم در ده بالا وپائین برو بیایی پیدا کرده ام( نحوه آشنایی من با دختر خان!!!) به درب مغازه که رسیدم دیدم که از داخل دکان صدای داد و بیداد بلنده و مش غضنفر داره به یکی که روش به من نبود ناسزا می گه( این قسمت به دلیل رعایت شئونات ده بالایی وپائینی سانسور می شود ) سریع خودم را به داخل مغزه انداختم تا بفهم قضیه چیه(نه که من اصلا فضول نیستم)
- حالا می خواهی موهاتو سیخ کنی چش سفید ؟ مدل آینایناسی( همون آناناسی) دیگه از کدام درکستونی در اومده؟ این چه حرفیه که می زنی ؟ می دونی اگه اهل ده بفهمن من از تو دکانم از این کارا کردم مرا چی کار می کنند؟ برو خدا روزیتو جایی دیگه بده
پسر آتقی که رفت از مش غضنفر پرسیدم جریان چی بود؟ گفت : بزغاله می گه موهاشو سیخ کنم مدل اینایناسی وایم بزن!!! دورزه رفته شهر واسه کارگری دم واسمون در آورده آخه آق میرزا شما هم جوونید این هم جوونه شما میایید و راحت کاسه را می زارسم روسرتون( این مدل مخصوص دهاتی هاست و در انحصار همین مش غضنفره تازه گواهی ایزو هم داره) و اصلاح می کنید چیزی نگفتم فقط تو این فکر بودم که دلخوشی جوان های ده ما چه چیزایی شده بجای اینکه تو ده خودشون کاگری کنن میرن شهر و اونجا جو می گیرشون...
(( دوستان خودم این مطلب رو واسه این نوشتم که امروز وقتی رفتم آرایشگاه دیدم یکی از کارگرهای ساختمان های در حال ساخت نزدیک خونمون که سن زیادی هم نداشت آمده و به استاد سلمانی گفته بود که می خواد ۵۰۰۰ تومان بده تا موهاش بشه شبیه همین عکسی که بصورت تزئینی در بالا زدم البته مصداق این موها در جامعه ما اینقدر زیادن که احتیاج به عکس نیست استاد هم حرف اورا نپذیرفت و عذر اورا خواست به استاد گفتم حالا بعضی ها از خوشی مست می شن این دیگه چشه استاد هم گفت اومده موهاشو فشن کنه تا شب بره بخوابه تو خاک و خول ها این هم جوون کارگر روستایی ما وای به حال جوونای شهری که روزی حداقل ۵۰۰۰ تومان جای فشن کردن و مل کردن موهای خودشون می دن اون هم واسه ۲ساعت دوست نداشتم این مطلبو به طنز بگم چون واقعا صحنه تلخی بود!!!ـ
دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386
بازم سلام
بر تمامی دوستان گرامی تر از شکلات های جیب پدر بزرگ. از اینکه مدتی را در سفر قندهار که از طرف دانشگاه پیام دور سر تپه رفته بودم و باعث شده بود که از دنیای تکنولوژی بدور باشم و شما دوستان خودم را بیخبر بگذارم عذرخواهی می کنم .
جونم واستون بگه تو این مدت در دانشگاه ما جریانات زیادی به وقوع پیوست : نمایشگاه هفته پژوهش ،افتتاح سالن ورزشی و خلاصه امتحانات که این آخری در نوع خودش یه شاهکار بود
هفته پژوهش که صد البته اسمش هفته بود چون ما ۳ماه آزگار باید قیافه ی این تپل السلطنه جناب خان باشتین صمد دوله به همراه وزیر دربارش سیدخان اقا طبیب را باید تحمل می کردیم . اما خدائیش وقتی قیافه این دوتا را می دیدن یاد گداهای در علی مهزیار می افتادین .بیچاره ها شب و روز نداشتن آخر دست هم یه تشکر خشک وخالی هم ازشون نشد خوب تقصیر خودشون بود می خواستن خرحمالی نکنن!!!!
اما این دوتا با به انجام رساندن این نمایشگاه باعث شدن چند موضوع خطیر به انجام برسه بطور اجمالی در زیر به آنها اشاره شده:
۱. باعث رویت علی احمدی ریاست محروم دانشگاه پیام نور کشور پس از سالها در جمع هزاران مشتاق کتک زدن او
۲. باعث نزدیک شدن عده ای از دانشجویان مذکر و مونث و ایجاد روابط عاطفی میان آنها
۳. درگیری در میان عده از دانشجویان که باعث بوجود آمدن بسیاری از خاطرات شد
۴. گر گر عکس گرفتن دخترها از پسرها و بلعکس از همدیگرو خالی کردن عقده ای چند ساله
۵. و غیره(این مورد به دلایل اخلاقی سانسور می شود خودتان تفسیرش کنید)
خلاصه دوستان من این نمایشگاه مزایای زیادی داشت حتی خبرهایی هم رسیده که صمدالدوله عاشق دختر خان بالا که دانشجوی رشته(------) به شماره دانشجویی(------) شده بود که در این میان دختر خان به او نامردی کرد و او را وسط راه ول کرد حالا این صمد الدوله چندوقتیه تو لکه .
از این هفته بخوام براتون بگم باید یه شاهنامه براتون بنویسم می زارم باقی خاطرات را شما انعکاس بدین
قربان شما میرزای ایرانی پیام دور مآب
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386
حامله شدن دختر 14 ساله!!!
((آغاز هر کلام بود نام خدا و بعدش سلام )) در جامعه ما سوژه های مختلفی هست که میشود از آنها به قول آقا میرزای بزرگ عبرت گرفت اما من که یه گوشم در است و دیگری پنجره!!!. چند روز پیش بعلت تنگی نفس در ناحیه شکم با تجویز یکی از همین دانشجویان دوره آمپول زنی به آزمایشگاه مش اکبر( آزمایشگاه تشخیص طبی دکتر اکبری) مراجعه کردم و چند لحظه ای را بر نیمکتی نشستم تا نوبت من بخت برگشته شود در احوالات میرزایی خودم بودم که دیدم دختری گریان روبرویم نشست و پسری هم با کاغذی که در حال نگاه کردن به آن بود به او پیوست و در کنار نشست دختر در حال گریه می گفت: "بیچاره شدم کدوم دختر تو ۱۴ سالگی حامله میشه" وباز زد زیر گریه و ادامه داد:" آخه یکی نیست بهت بگه دختر تو رو چه به دوستی با یه پسر ۲۳ ساله" و بعد با جیغ آرومی به پسر گفت: "تو من را بیچاره کردی بابام سرم رو می بره" پسر که رنگ و روش به سان همان کاغذی بود که در دست داشت بهش گفت: " به خدا من نمی خواستم اینجوری بشه من خودم هم بیچاره شدم تو می گی چی کار کنم ؟ دختر که حالا گریه را قطع کرده بود رو به پسر کرد کردو گفت : "بیا فرار کنیم من و تو دیگه هیج جایی واسه موندن نداریم شنیدم میشه از شر این بچه هم خلاص شد" پسر با بهت داشت به دختر نگاه می کرد و با همان حالت به دختر گفت :" سمانه با تمام وجود دوست دارم و عاشقتم اما من نمی تونم فرار کنم فوقش یه کلکی سر هم می کنم و به حاجی( منظور پدر محترم اشان بوده ) می گم یه فکری هم به حال تو و بچه ات می کنم" دختر گفت" بچه ی من ؟ این دسته گلی بود که تو به آب دادی مگه تو نگفتی بیا بریم کیف داره!!! حال میده!!! و تازه گفتی عاشقای واقعی واسه اینکه عشقشون کامل بشه باید از این کارا بکنن؟؟؟ " پسر هیچی نگفت و دست دختر را گرفت و رو به من کرد با عصبانیت گفت: " آقای محترم شما دارین به حرف های ما گوش می دهید؟می دونی فال گوش ایستادن حرامه!!! من که چیزی نداشتم بگویم در دل به پسر گفتم( آخه ماشا الله هرکولی بود می زد منو له می کرد) برو فکر نون باش که خربزه آبه!!! زدی دختر مردم را ناقص کردی حالا ۲غرتونیم ات هم باقی است!!! آنها رفتند اما در دل از اینکه به حرف های آنها گوش کرده بودم خجالت زده بودم!!! اما چند مسئله برایم سوال شده بود که یک دختر ۱۴ ساله چگونه می شود اینگونه در دام بیافتد و در این سن حامله شود آنهم از راه نامشروع؟؟؟ خانواده این دختر و این پسر تا چه مقدار درتربیت این دو کوتاهی کرده اند!!! اما یک مسئله برایم بسیار زجر آور است و خواهد بود که در جامعه ما چرا عشق و پاکی آن را با هرزگی و هوس ناپاک یکی می بینند؟ عشق کجا!!! هرزگی کجا!!!
یکشنبه پانزدهم مهر 1386
پسرک کلاه بردار در مسجد !!!!
سلامی به گرمی شبهای احیاء ماه رمضون و سفره های رنگین افطار مامان!!!
خدا امسال عنایت کرد ومن تونستم قرآن را در یکی از مساجد شهر هرشب مطالعه کنم البته تو این چند شب ماه مبارک فکر نمی کردم قرآن را با این درک بخوانم جای شما خالی حسابی متحول شدیم!!! در این مسجد هرشب مسابقه ای از همان جزئی که خوانده شده بود از افراد حاضر به وسیله سوالات ۴گزینه ای برگزار می شد و به عنوان هدیه به یک نفر بن خرید کتاب اهداء می شد.سر محترمتان را به درد نیاورم که مسکن ندارم بدهم خدمتان و بروم سر اصل موضوع!!! موضوع از این قرار بود که پسرک ۷ساله تپل ومپلی مسئول بخش کردن برگه های مسابقه و جمع کردن جواب ها شده بود که در این کار خون به دل خلق الله می کرد تا به آنها برگه ای بدهد یا جواب را از آنها را بگیرد !!! امروز که کمی زود رسیده بودم به مسجد متوجه شدم که آقا مهیار تنها در اتاق دفتر مسجد است و مشغول به ور رفتن با چندتا ازجواب نامه ها است به او رسیدم و گفتم که چی کار می کنی تپلی ؟ دیدم هل شد گفت: هیچی!!! دارم واسه فامیل هامون هم برگه پر می کنم زدم زیر خنده و گفتم : حالا چندتا فامیل دارین؟ و یاد چند شب پیش افتادم که چند تا از اسامی که خوانده شد و کسی برای گرفتن جایزه نیامد!!! بخودم گفتم پس کار این وروجکه؟؟؟ سپس از اتاق آمدم بیرون تا به خواندن قران برسم بعد از خواندن جزء مربوطه طبق معمول با دوستان بصورت دوره ای نشستیم و مشغول خوردن چایی و زولبیا شدیم که هرکس مثل همیشه از دری صحبت می کرد در همین اثنا دوستی که مسئول برگزاری مسابقه بود در جمع گفت امشب دست این متقلب کوچولو را رو کردم و ادامه داد گفت: موقعی که داشتم اسامی خانم ها را برای قرعه کشی چک می کردم با اسمی به نام ؛خارا خلیلی؛ و در آقایان هم با چند اسم که بدین شرح بودم مواجه گشتم: ؛مهسن خلیلی ، مهیار خلیلی و مازیار خلیلی ؛ و بعد به خنده ادامه داد که آره کار همین پسرک تپله که (محسن را مهسن نوشته و همه فامیلی ها را خلیلی ) و همه زدیم زیر خنده!!!!
اما خنده من تلخ بود چرا که به آینده این کودک نگاه می کردم که چرا او نباید درست کاری را از الان یاد بگیره اون هم در فضای مسجد که فضایی پاک و مقدسه!!!!
پنجشنبه پنجم مهر 1386
عالم دلبستگی!!!
به نام خداوند آفریننده عشق و دلبستگی
شنیده ام که می گویند آنچه که از دل برآید به دل نشیند.خوب این هم برای خودش یک جور قانون است از دسته قوانین علل ومعلولی . دلی علت دل دیگر ویا دلی معلول دلی گمگشته و حالا هرطور که فکرش را بکنید دلی در پی دل دیگر!!!! من هرگز خود شخصأ عشق را تجربه نکرده ام و نمی توانم در موردش نظری بدهم شاید قسمت این بود که حساب دل من از بقیه دلها جدا باشد اما نمی خواهم بگویم که من دلن دارم گاهی از کسی و یا چیزی خوشم می آید اما خود را عادت داده ام که دلبسته نشوم!!!! اما بعضی ها را می بینم که جان بر سر دلبستگی خود می دهند!!! یکی دلبسته پول است و دیگری دلبسته قدرت؛ آن را ببین: دلبسته گیسوی پریشان ماه پیشونی قصه هزارو یک شب شده!!! امان از این دل و دردسرهایش؟؟؟
اما دوستان گرامی تر از جان من که دلبسته وبلاگ با محتوای من شده اید!!!! آدم هایی در این پهنه گسترده عالم علی الخصوص در همین مملکت خودمان وجود دارد که دلبستگی اشان فداکاری و جان فشانی و از خودگذشتگی برای عزیزان اشان است!!! همانند مادری که در زمستان سرد در زیر زمین یک بیمارستان کثیف لباس های عفونی بیماران را که آغشته به هزاران میکروب انسان کش است می شوید تا فرزندان دلبندش با آسودگی خاطر به زندگی و تحصیل ادامه دهند آری روزگاز دست شوی این زن را از دنیا کوتاه کرده و حال او باید هم مرد باشد و هم زن و این دو باهم می شوند فرارتر از یک انسان چیزی در حد یک خدا!!! امان دل آن مرد که نمی داند جهاز دخترش را چگونه تهیه کند؟؟؟پول شهریه پسرش را که در دانشگاه آزاد است و خرجش سر فلک می زند را چگونه بپردازد و چگونه خواسته آن سه فسقلی ناز را برآورده کند که هرکدامشان جدا گانه برای خود عروسک دارا و سارا می خواهند را بخرد آری او سه شیفت کار می کند و از عمرش می گذرد تا به دلبستگی اش برسد!!! دلسبسته خنده فرزندانش!!!
خودمانیم دلبستگی هم عالمی دارد!!!!
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386
اخراج من از دانشگاه!!!
خوب هستین دوستان خودم چند روزی است ذوق خود را از دست داده ام چرا که غم تمام این دلم را فرا گرفته!!! غم از دست رفتن حق و حقیقت!!! غم آمدن ظلم و استبداد در اسلام همان اسلامی که سرشار از عدالت است نه آن اسلامی که ترجمه شده فاسقان است همان فاسقانی که کتاب شیطانی خود را خود تالیف می کنند و قانون اشان شب در کنار معشوقه نامشروعشان وضع می کنند قانونی که مالامال آتش هوس شبانه است!!!
چند روز پیش وقتی به نادانشگاه پیام نور رفتم مطلع شدم که محل دانشکده علوم انسانی را به خارج از فضای دانشگاه منتقل کرده اند. باز مثل قبل دوستان به من مراجعه کردند و گفتند میرزا یه کاری بکن می خوان ببرنمون توی یه خرابه!!! بعد از پیگیری ها به عمق فاجعه پی بردم که بله آقای نچندان رئیس تصمیم گرفته اند که این امر صورت بپذیرد و هرکدام از دانشجوها که برای اعتراض به اتاق او می روند فقط این جواب را می شنوند: که دانشجو حق دخالت درتصمیمات ریاست را ندارد !!! بله دانشجو هیچ حقی ندارد حتی اگر سر او را زیر آب کنند!!! خلاصه اینکه در این چند روز این حقیر ۳بار به دفتر نامیمون حراست رفته ام و جوابگوی عدالت خواهی خود گشته ام و البته تهدید به اخراج و کمیته نا انضباطی!!!
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386
احمدی نژاد(رجایی نژاد) سارکوزی را تهدید کرد!!!
احمدی نژاد(رجایی نژاد): من پدر سارکوزی را در می آورم ترجمه فرانسه:(من پقدر ساکاقوزی را دق می آوقم)
رئیس جمهور احمدی نژاد!!!! ای وای ببخشید اشتباه کردم رئیس جمهور رجایی نژاد ( آخه توهم از ماست اون بنده خدایی که در دفتر نخست وزیری شهید شد احمدی نژاد بود نه آقای....) در یک نشست خبری که با خبرنگارانی از اقصی نقاط دهکده مشتی بیل کیلنتون (بابا همون دهکده با کلا س جهانیرا می گویم ) تشریف آورده بودند به گپ خودمانی پرداختند. در اولین سوال خبرنگار اعزامی از واحد خبر گینه بی صاحب از رئیس جمهور پرسید که : حاج محمود می شود بگویید ما هم با این شرایط سخت اقتصادی و ترحیم گوجه ای(( ترحیم صادرات و واردات گوجه که از طرف آمریکا برای کشورهای دوستار آبگوشت گوجه باش و وقتی گوشت بز نباشه دیگه آبگوشت بزباش نداریمصادر شده )) امکان داره با عباس آقا گوجه فروش سر کوچه شما یک معاهده خرید وفروش گوجه امضاء کنیم؟؟؟ رئیس جمهور با خنده ملیح پاسخ دادند: همه گوجه های ما فدای همه آبگوشت خواهان ( در اینجا خبرنگار به وجد آمده گینه بی صاحب با صدای بلند داد زد: گوجه های هسته ای حق مسلم ماست!!! ) سوال بعدی را خبرنگار اعزامی خبرگزاری فقانس( فرانسه) از رئیس جمهور محترم پرسیدند که این درست است که شما حاجی سارکوزی نژاد(رئیس جمهور محترم فقانس) را تهدید کرده اید؟؟؟ محمود جون در اینجا به حالت قضبناک به آن خبرنگار که در حال بق بقو (زبان محلی فرانسوی) بود گفت: آره من خودم بهش گفتم که: پقدرتو ساکاقوزی دق می آوقم!!! ترجمه فارسی: پدرتو در می آورم سارکوزی!!!و سپس با احترام ادامه دادند که هفته گذشته که هردوی ما در جزایر کلاغی ( ربطی به جزایر قناری در فرانسه ندارند این جزایر در همین ایران خودمان هستند) در حال آّب بازی بودیم ساراکوزی با یه اسلحه آّبپاش جدید(( اب پاش نانویی)) به من آّب پاشید که من هم قهر کردم و اون را تهدید کردم و به ایشان گفتم که: با اسلحه آبپاش هسته ای خیست می کنم !!! اون هم عصبانی شد و گفت : من ایران را آب باران می کنم!!! حالا خودت کلاهتو بزار وکیل من حق ندارم سر این پدر صلواتی (ناسزاهای دیپلماتیک) زیر آّب سنگین هسته ای بکنم!!! (منبع خبر: برگرفته شده از سایت خبرگزاری کبری خانم آنلانین)
شنبه دهم شهریور 1386
وزیر اطلاعات: ارتباط قرمه سبزی با دانشجویان
((وزیر اطلاعات درطی یک نشست خبری به خبرنگاران خبر داد که درپی اطلاعات بدست آمده عده ای از دانشجویان با عناصری نامعلوم در خارج از کشور در ارتباط هستند)) منبع خبر:خبرگزاری کبری آنلاین Kobra online
این خبر را به نظر من می شود از چند جهت مورد برسی قرار داد یکی از موضوعات مهم و قابل بحث این است که چرا وزارت خونه مطبوع ما (وزرات صغری خانم امنیتی) به این اطلاعات زودتر دست نیافته؟ تعجب ما از آنجا ناشی شد که عوامل کارآمد صغری خانم نفوذ عجیبی در بین دانشجویان دارند آنهم به این دلیل که ماموران به علت ریاست فمینیستی(حقوق زنان) عموما از جنس قویه زن می باشند و از نفوذ قابل توجهی در اقشار مختلف برخوردارند این نیروهای کارآمد هیچ گونه اطلاعاتی را از دست نمی دهند از سایز پوشک بچه تپل گرفته تا نوع مواد بکار رفته در دندان های مصنوعی یک پیرمرد 70 ساله. تا از یادم نرفته باید بگویم که دراین وزارت خانه حقوق قشرضعیف جامعه که همان مردان باشد تضیعیف نمی گردد ومورد احترام هستندو در قسمت هایی از آنها استفاده می گردد از جمله کارهای خطیری که به این عزیزان زحمتکش محول می گردد می توان به عوض کردن پوشک بچه و شستن ظروف غذای جلسات با اعمال شاقه!!!! اشاره نمود. یکی دیگر از مواردی که در جلسه ای که بین من و صغری خانم که درباره این خبر برگزار شدو مورد برسی قرار گرفت موضوع علت ارتباط دانشجویان معزز با عناصرنامعلوم خارج از کشور بود که به چه علت این فرار مغزهای آینده مملکت اینگونه با صدور پاسپورت خود بازی می کنند؟ بعد از برسی ها وپیگیری های لازمه که توسط مخبرین ,عوامل وماموران وزارت ضغری خانم در گروهای سیب زمینی پشندی( البته منظور گروه های زیر زمینی نیست) و تکان های زلزله ای(جنبش) دانشجویی صورت گرفت نتایج زیر منتج گردید!!!
- مشاهده بیش از حد به فیلم های هندی و هالیودی(در اینجا دانشجویان در خوابگاه به دلیل دهشناک بودن فضای خوابگاه اقدام به دیدن این فیلم های تحریک برانگیز می کنند به این دلیل علاقه وافری به برقرای با عناصری در خاج پیدا می کنند تا DvDهای روز زودتر به دستشان برسد) این دسته آنچنان خطری ندارند
- گرفتار شدن در دام باندهای سوسکی خارجی که در جهت از بین بردن کارخانه های حشره کشی فعالیت های مستمری دارند البته از قلم نیافتد این مطلب به دلایل امنیتی تا حد بسیاری زیادی سانسور وتغیر پیدا کرده است. شما خودتان می توانید از کلمه سوسکی به اصل قضیه پی ببرید ولازم به ذکر نباید باشد که دانشجویان چگونه به دوبی!!! انتقال پیدا می کنند.
- اثبات نبوغ و ثبت اختراعاتی که در داخل ثبوت آنها ممنوع و خارج از قانون می باشد( به طور مثال ثبت اختراع دستگاه های شمارش آراء انتخاباتی کامپیوتری ((در اینجا علاقه وافری به شمردن آراء به صورت دست و تف دارندکه البته ضریب اشتباه وتقلب!!! به دلیل شمارش طبیعی بسیار پائین می باشد )) که در این کشور اصلا به این نبوغ دانشجویی توجه نمی شود
- کم کیفیت بودن غذاهای ارائه شد در سلف دانشگاهها( عده از دانشجویان به علت اعتراض به اینکه چرا در قرمه سبزی بجای سبزی قرمه، سبزی آش رشته ریخته اید با عناصری در خارج کشور ارتباط برقرار کردند تا ترتیب انتقال این اپزوسیون ناراحت از غذا را به دانشگاهی بدهد که قرمه سبزی با همان سبزی قرمه پخته شود نه با سبزی آش رشته!!! )
- کمبود محبت مقامات مسئول به دانشجویان و جلوگیری از بروز احساسات تارزانی در فضای سالم دانشگاه را می توان از مهم ترین عواملی دانست که دانشجویان با یک آبنبات تعارف کردن عناصر خارجی به طرف آنها جلب شوند( مادرم همیشه برایم آبنات می خرید و دلیل آن را این گونه بیان می کرد که نمی خواهم در خارج از خانه از دست عناصر غریبه آب نبات چوبی با مزه توت فرنگی بگیری )
اینگونه بود که ما( من و وزیر مربوطه) به این نتیجه رسیدم که باید برنامه را طراحی کنیم که کمی با این قشر آسیب پذیر( دانشجوو دانشجویه) مهرورزتر باشیم و آن ها را به خوردن آبنبات های ساخت داخل عادت بدهیم و ترتیبی بدهیم درجاهای مخصوص(به غیر از دانشگاه) این عزیزان به خالی کردن احساسات تارزانی بپردازند و در آخر اینکه ترتیبی دهیم که آن عزیزانی که معترض به برگزاری انتخابات به روش ( تف—دست) هستند خود نیز این کار مهیج را امتحان نمایند که به احتمال زیاد علاقه وافری به این شغل پیدا می کنند و از فکر اختراع دستگاه های شمارش کامپیوتری خارج می گردد.
خدا را شکر یک راهکار برای این معضل پیدا کردیم وگرنه معلوم نبود تا سال آینده جه بلایی سر این دانشجویان عزیز می آمد!!! قربان شما میرزای ایرانی امنیت مآب
شنبه دهم شهریور 1386
دخترها روزهای زوج پسرها روزهای فرد(3) قسمت آخر

سلام به دوستان خوب آق میرزا
با اینکه احوالاتم نا بجا بدو آنهم به دلیل فوت شدن نامزد مرغ همسایمون( جای شما نباشه خروس با کاکلی بود مرغا می مردن واسه غوغولی غوغوش) یکم تو لک بودم اما چون میرزا آدم خوش قولی است و یه شکلات بامرام از نوع آیدین مغز دار( یه موقع فکر نکنید منظورم لات بودن است ها) است و از آنجا که ترسیدم شما این شکلات را از عصبانیت بدین دست یه بچه سه ساله که اون بچه هم من مغز دار را با پوست بخورد به هر پوست کندنی بود آمدم تا باقی قضیه رو بگم و خودم را از دست شما آدم های کبری خانم ام اینا( البته نه اون کبری خانم فضول محله ما) راحت کنم . خلاصه تا اونجا رسیدم که اولیاء دوطرف این فیلم هندی(دو مگس هالیودی در کلاس مکتب یشگاهدر حال انجام دادن اعمال تایتانیکی ) به دفتر رئیش میتی حراست دعوت شدند در بطن ورود طبق آخرین تصاویر که به من رسید که بیشباهت به عکس های زمان شاه نیست صحنه بالا به وقوع پیوست البته این طور که من فهمیدم این عکس توسط یکی از همین دوربین هایی گرفته شده که همه عکس ها را خارجی نشون می ده ( مثل اون عینک ها که آدما را سوسکی نشون می ده) بعد از اینکه وزراء مربوطه به یکدیگر رسیدند احوال پرسی کردند و برای هم از آب پرتغالی که دیروز در جلسه هیئت آفتابه به دستان فسا خورده بودند صحبت می کردند( آخی بمیرم اسه این ۲تا انگار آب پرتغال شون تلخ بوده) رفتند سر اصل قضیه از مسئول مربوطه جریان را جویا شدند و فهمیدند بله اینا هم(نوگلان باغ زندگی شون) اینکاره هستند و مثل خودشون حرفه ای عمل می کنند. اول در فکر فرو رفتند و سپس دستور تشکیل یک جلسه دو نفری را صادر کردند این متن جلسه که توسط یکی از مخبرین آبدارچی شیرینی خور به دست من هم رسید به ترتیب زیر می باشد...
وزیر راحت الحلقوم :از همین الان بگم این دختره سهم وزیر روغن نباتیه( یکی از مشتقات نفت)
نخست وزیر: برو بابا کجای کاری باباجون من دختر رئیس جمهور را واسه این پسرم نشون کردم ارزونی خودتون!!!
در طی این جلسه حرف های بسیاری رد و بدل شد از آنجا که من کاری نمی کنم که فردا مرا به جرم اقدام علیه امنیت(........) بگیرند و محکوم به زندانی شدن در مرغدانی بکنند باقی حرف ها را سانسور می کنم و فقط در همین حد به شما بگویم که در این هیت دولت بده بستان هایی در ازدواج بچه هایشان دارند تا که موازنه قدرت از بین خانواده های قدرتمندان از بین نرود.
در این جلسه اینگونه معین شدند که در جلسه فردا هیئت وزیران طرح جدایی دخترها از پسرها در مکتب یشگاه تصویب شود تا این دو نوگول از هم جدا باشند و ننگ دیگری را به بار نیاورند و تا خانه بخت بروند این بود که دخترها و پسرها را از هم جدا کردند و مصوبه را انداختند گردن هیئت جاروکشان حالا خودتان دیدید که مملکت چه جوری اداره می شه؟........
چهارشنبه هفتم شهریور 1386
دخترها روزهای زوج پسر ها روزها فرد(2)
باز سلام
بعد از تماسی که در رابط با مصوبه جدایی خانه خراب کن(جدایی ولنتاین مآب ها) با آبدارچی وزیر راحت الحلقوم(از این بابت راحت الحلقوم که میگه: دانشجو هلو بپر تو گلو!!!) حاصل گشت جویا شدم که اصلا قضیه جدایی پسرها از دخترخانم های گل خیلی بیشتر از اینها بیخ داره و اصلا مربوط به پوست آدامس های اوربیت و لاویز نمی باشد که من خودم هم ماندم در عجب داستان این جدایی!!! انگار باز قضیه بر می گردد به عاشقی این جور چیزها!!! خلاصه مجبور شدیم یه شیرینی(خدای ناکرده رشوه نه ها...) به آبدارچی مخصوص بدهیم چند دقیقه ای بحث سر این بود که شیرینی مربوطه تر باشد یا خشک که آخر کار بی انصاف به شیرینی گل محمدی(دانمارکی زمان شاه!!!) رضایت داد اون نه یک یا دو کیلو خوش خوراک گفت: کار کیلو گذشت برو در تن(۱۰۰۰کیلو) نامرد می خواست کل وزارت راحت الحلقوم را شیرینی بدهد. خوب بعد از شیرین شدن کام حضرت اجل زبان به فاش نمودن راز مخوفه نمودند . اینطور که می گفت دختر وزیر مربوطه(راحت الحلقوم) در مکتب یشگاه ما در رشته تولید آدامس ها هسته ای مشغول به مگس پرانی می باشد خوب که مشخصات آن استعداد نوشکفته را داد خودمان قضیه را تا ته خواندیم (در اینجا باز خنده ای می نماییم آخه این ملیجک شباهت فاحشی به اون مگسی که در کارتون هاج زنبور عسل به ایفای نقش می پرداخت داشت وهر روز هم یه فیلم هندی راه می انداخت در مکتب یشگاه چند روزی هم به من گیر داد بود که لبات شبیه آنجلیا جولیه من عاشقت شدم بقیه اش به دلایلی سانسور می شود!!! ) در توضیحات آّبدارچی مقتدر مشخص شد که بله... خانم این بار بند پسر نخست وزیر شده (البته این گل پسر هم دست کمی از این مگس نداشت) این پسر هم در رشته تحصیلی پرورش گیاهان زیر دریای در حال زیر آب رفتن (خدای نکرده آدم فروشی پیش حراست نمی کرد) بود بعد از کش و قوس های فراوان آخر هردو با رضایت قلبی و قبلی رازی شدند در یکی از همین کلاس های مکتب یشگاه که بی شباهت به قهوه خانه(کافی شاپ) نیست بهم ابراز احساسات از نوع ( ........ ) بکنند . در همین موقع یکی از مخبرین وزارت صغری خانم (البته فکر می کنم همان وزارت اطلاعات شما باشد) سر می رسد و می بیند وای چه صحنه ای تایتانیکی در حال صورت گرفتن است (البته نه آن صحنه در ماشین بلکه صحنه روی عرشه قبل از سقوط صخره یخ) سریعا مامورین میتی حراست را خبر می کنند و آنها را به دفتر میتی حراست بزرگ در همان حال انتقال می دهند بعد هم پدران مربوطه اشان را توسط برگه دعوت اولیاء به آنجا دعوت می کنند تا وضعیت این نوگلان مورد برسی کمیته رفع حاجت (کمیته انظباطی) قرار بگیرد . خوب الان هرچی سعی می کنم خودم را نگاه دارم تا باقی مطلب را بنویسم دستم یاری نمی کند آخر نمی دانید چه موضوعی بعد از دعوت اولیا صورت گرفت و چه حرف هایی در بین وزراء ردو بدل شد شما هم جای من بودید شوک( از نوع ۲۰۰۰آمپر) میکردید سعی می کنم فردا باقی این قضیه رو تعریف کنم.
